تبليغاتX
ارایشی عاشقانه

ارایشی عاشقانه

مطالب اموزشی و ارایشی

لبخند می زنم به تو در جلد یک جسد

تصویر محو چشم تو ! سهم من است از

تعقیب لحظه لحظه این فیلم مستند

اصلا عجیب نیست اگر می نویسمت

وقتی سکوت راه به جایی نمی برد

حس دوباره از تو نوشتن اگر چه دیر

اما نمی تواند از این شعر بگذرد

ابلیس می شوم به لباس فرشته ای

تسلیم دستهای تو ... آن خوبهای بد

لبخند می زنم و نگاهت نمی کنم

مثل کبوتری که بنا نیست بپرد

تصویر محو چشم تو ! سهم من است از

تعقیب لحظه لحظه این فیلم مستند

اصلا عجیب نیست اگر می نویسمت

وقتی سکوت راه به جایی نمی برد

حس دوباره از تو نوشتن اگر چه دیر

اما نمی تواند از این شعر بگذرد

ابلیس می شوم به لباس فرشته ای

تسلیم دستهای تو ... آن خوبهای بد

لبخند می زنم و نگاهت نمی کنم

مثل کبوتری که بنا نیست بپرد

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت22:10توسط شهرزاد | |


 
 
بگذار تا تا از انحنای قامتت بالا روم.
یا نه، بگذار تا از سپیدیش سیراب شوم.
یا نه، بگذار تا دست در گیسوانت برم و ببویمشان.
یا نه، بگذار تا قاصد سرخگونم را میهمان لبانت کنم.
یا نه، بگذار...
اصلا نه، هیچکدام، هیچیک!
فقط بگذار کمان ابرویت را تماشا کنم.
این را که دیگر نميتواني از من دریغ ‌کنی نازنین؟
 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت21:14توسط شهرزاد | |


سالیان دراز با دلم می‌گفتم:
آشیانه‌ای باش
روزی پرنده‌ای که در تو خواهد زیست
رو به روشن دانایی
پرواز میکند
و آن زمان برای همیشه تو آزادی
سالها و سالها...
اینک پرنده‌ای از سمت روشن دانایی
رو به خالی قلبم
آهنگ پرواز کرده‌ است
من می‌توانم
آشیانه‌ی او باشم؟

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت21:12توسط شهرزاد | |


 
 
تقدیم به تو که حتی دوریت حس زندگی می بخشد،
کسی که تپشهای قلبت فاصله ها را
در هم می نورد و اوج زندگی را قلم می زند.
نگاهت به فروغ خداوندی شبیه است و
نجابتت از خورشید سر چشمه می گیرد.
باز از تو می نویسم،
توئی که چراغ زندگی را روشن نمودی و
اوج صفا را معنی کردی.
از تو می گویم:
از تو آشناي غريب ، از سینه ای چاک ،عشقی آتشین و پاک.
نگو که با یاس های صورتی نسبتی نداری،
با اقاقی ها همسایه نبودی و با آوای-
نم باران بر کویر حسرت دلم نباریدی و با دم مسیحائی بر کالبد بی روحم ندمیدی.
ای مقدس،ای دریائی،آبی بیکران وفا،در قله،ای مغرور سر فراز...
من زیباترین کلماتم را در گلدانی کاشته ام،هر شب با احساسم آبیاری می کنم و
منتظرم تو بر گردی تا با هزار و یک عشق تقدیمت کنم،
پاک وبی ریا،ساده ولی زیبا ...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت21:11توسط شهرزاد | |


ای پناه قلبهای بی پناه ای امید آسمان های غریب
ای به رنگ اشک های گرم شمع ای چنان لبخند میخک ها نجیب
ای دوای درد دلهای اسیر ای نگاهت مرهم زخم بهار
ای عبور تو غروب آرزو ای ز شبنم های رویا یادگار
کوچه دل با تو زیبا میشود
تو شفا بخش نگاه عاشقی
مهربانی نازننی مثل عشق
با تمام شاپرک ها صادق ی
چشم هایت مثل رنگین کمان دست هایت باغ پک نسترن
قلب اقیانوسی از شوق و نگاه با دلت پروانه شد احساس من
قلب من یک جاده تاریک بود
با تو قلبم کلبه پیوند شد
اشک هایم مثل نیلوفر شکفت
حاصلش یک آسمان لبخند شد
مرز ما گلدانی از احساس شد
 تو گلدان پیچکی از عاطفه
تو شدی راز شکفتن
من شدم برگ سبز و کوچکی از عاطفه
ای تماشای تو یک حس لطیف
 بی تو فرش ک.چه های بارانی ست
بی تو صد نیلوفر عاشق هنوز
در حصار عاشقی زندانی ست
قلب من تقدیم چشمان تو شد
عشق یعنی تا ابد آبی شدن
عشق یعنی لحظه ای بارانی و
لحظه ای شفاف و مهتابی شدن
عشق یعنی لذت یک آرزو
عشق یعنی یک بلای ماندگار
عشق یعنی هدیه ای از آسمان
عشق یعنی یک صفای سازگار
عشق یعنی با وجود زندگی دور از آداب مردم زیستن
عشق یعنی لحظه ای خندیدن و
 سال ها اشک ندامت ریختن
عشق یعنی زنگ تکرار نگاه
عشق یعنی لحظه ای زیبا شدن
عشق یعنی قطره بودن سوختن
عشق یعنی راهی دریا شدن
هر چه هست این عشق صد ها قلب صاف
با حضورش ‌آبی و بی کینه است
عشق یعنی سبز بودن تا ابد
عشق رنگ نقره اینه است
تو گل گلدان قلب من شدی
عشق شد یک برگ از گلدان تو
در بهار آرزوها می دهد
 میوه های عاطفه چشمان تو
چشمهایم باز بارانی شدند
قلبم اما گشت دریای ز عشق
دل گذشت از کوچه های خاطره
ر.ح شد مضمون و معنایی ز عشق
باید از آرامش دل ها گذشت
شادمان چون لحظه دیدار شد
بهترین تسکین دل این جمله است
باید از پیوند تو سرشار شد
 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت18:12توسط شهرزاد | |


آن روز در نگاه تو و خنده بهار
می شد به منتهای شکفتن اشاره کرد
می شد میان چشمک یاس و نسیم صبح
ل را فدای چشم نجیب ستاره کرد
هر صبح با صدای تو بیدار می شوم
در قلب من همیشه می اید صدای تو
هر چه نگاه عاطفه و اشک شبنم ست
با قطره های سکت باران فدای تو
ای انتظار خسته گل های رازقی
 تو یادگار میخک و یاس و شقایق ی
 تو بردی از میان سکوتم دل مرا
 تو معنی سرودن پک حقایقی
تو جاده رسیدن قلبی به آسمان
من بی تو ذره ذره بدان آب می شوم
تا سرزمین سبز تجسم می ایم و
در بین راه عاشق مهتاب می شوم
تو با وفاترین افق دور مبهمی
یادت کنار ساحل دل تاب می خورد
هر قوی تشنه ای که ترک می خورد دلش
از برکه لطیف دلت آب می خورد
نقاشی تمام افقهای عالمی
نقاشی ام بدون تو بی رنگ می شود
در شعر من همیشه تو معنای بودنی
قلب غزل برای تو دلتنگ می شود
تو قصه مهاجرت غم ز شهر عشق
تو ماندنی ترین گل خوشبوی میخکی
تنها تو بال عاطفه را ناز ی کنی
 تو مهربان ترین گل زیبای پیچکی
تب می کند بدون تو احساس پک عشق
جز تو چه کس نگاه مرا ناز میکند
جز تو چه کس نگاه مرا ناز میکند
جز تو چه کس کنار دلم می نشیند و
روح مرا روانه پرواز میکند
 هر وقت شهر پنجره ها باز میشود
من ابتدای نام ترا گوش می کنم
وقتی به عشق می رسم از لذت نگاه
غم را به حرمت تو فراموش میکنم
آن لادنی که کاشته ای در دلم هنوز
گاهی دلش برای دلت شور می زند
پروانه ای ز باغ تبسم می اید و
دل را به سوی شمع پر از نور می زند
احساس من همیشه پر از قطره های عشق
قلبم بدون نام تو دلگیر می شود
هر صبح نغمه های من و قلب عاشقم
بر برگ های عاطفه تکثیر می شود
تو بهترین حکایت گل های نرگسی
با چشم تو نگاه پر از یاس می شود
در لا به لای عاطفه های نوازشت
عطر نجیب خاطره احساس می شود
تا آخرین نگاه به یاد توام بدان
دل هر چه می کند همه آن برای تو
قلب مرا که برده ای و رفته ام ز دست
قلب تمام عشق پرستان فدای تو

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت18:8توسط شهرزاد | |


کاشکه یه روز با همدیگه سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هر دومون عاشق می شدیم
کاش آسمون با وسعتش تو دستامون جا می گرفت
 گلای سرخ دلمون کاش بوی دریا می گرفت
کاش تو هوای عاشقی لیلی و مجنون می شدیم
باد که تو دریا می وزید ما هم پریشون می شدیم
کاش که یه ماهی قشنگ برای ما فال م یگرفت
برامون از فرشته ها امانتی بال می گرفت
با بال اون فرشته ها تو آسمون پر می زدیم
به شهر بی ستاره ها به آرومی سر می زدیم
شب که می شد امانت فرشته ها رو می دادیم
مامونو می بستیم و به یاد هم می افتادیم
کاشکه تو دریای قشنگ خواب شقایق می دیدیم
خواب دو تا مسافر و عشق و یه قاشق می دیدم
کاشکه می شد نیمه شب با همدیگه دعا کنیم
خدای آسمونا رو با یک زبون صدا کنیم
بگیم خدای مهربون ما رو ز هم جدا نکن
هرگز به عشق دیگری ما رو مبتلا نکن
کاش مقصد قایق ما یه جای دور و ساده بود
که عکس ماه مهربون رو پنجره اش افتاده بود
کاش اومجا هیچ کسی نبود
یه وقتی با تو دوست بشه
تو نازنین من بودی مثل حالا تا همیشه
کاشکه به جز من هیچ کسی این قدر زیاد دوست نداشت
یا که دلت عشق منو اول عشقاش می گذاشت
کاش به پرنده بودی و من واسه تودونه بودم
شک ندارم اون موقع هم این جوری دیوونه بودم
کاش تو ضریح عشق تو یه روز کبوتر می شدم
یه بار نگاه می کردی و اون موقع پر پر می شدم
کاش گره دستامونو این سرنوشت وا نمی کرد
کاش هیچ کدوم از ما دو تا هیچ دوستی پیدا نمی کرد
کاش که می شد جدایی رو یه جایی پنهون بکنیم
خارای زرد غصه رو از ریشه ویرون بکنیم
کاش که با هم یه جا بریم که آدماش آبی باشن
شباش مثه تو قصه ها زلال و مهتابی باشن
کاشکه یه روز من و تو رو تو دریا تنها بذارن
تو قایق آرزوها یه روز مارو جا بذارن
اون وقت با لطف ماهیا دریا رو جارو بزنیم
بسوی شهر آرزو بریم و پارو بزنیم
بریم یه جا که آدماش بر سر هم داد نزنن
به خاطر یه بادبادک بچه ها فریاد نزنن
بریم یه جا که دلها رو با یک اشاره نشکنن
بچه ها توی بازیشون به قمریا سنگ نزنن
جایی که ما باید بریم پشت در زندگیه
عادت مردمش فقط عشقه و آشفتگیه
چشمامونو می بندیم و با هم دیگه می ریم سفر
یادت باشه اینجا هوا غرق یه دلواپسیه
اما از اینجا که بریم فقط گل اطلسیه
ترو خدا منو بدون شریک شادی و غمت
مثل همیشه عاشقت مثل گذشته مریمت
 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت18:6توسط شهرزاد | |


تو یعنی گونه های غنچه ای را
به رسم مهربانی ناز کردن
تو یعنی کوچه باغ آرزو را
به روی گام یاسی باز کردن
تو یعنی وسعت معصوم دل را
به معنای شکفتن هدیه دادن
تو یعنی بوته ای از رازقی را
 میان حجم گلدانی نهادن
تو یعنی جستجوی آبی عشق
 تو یعنی فصل پک پونه بودن
 تو یعنی قصه شوق کبوتر
تو یعنی لذت سبز شکفتن
تو یعنی با تواضع راز دل را
به یک نیلوفر بی کینه گفتن
تو یعنی وسعتی تا بی نهایت
تو یعنی نغمه موزون باران
تو یعنی تا ابد ایینه بودن
برای خاطر دلهای یاران
تو یعنی در حضور نیلی صبح
گلی را به بهار دل سپردن
 تو یعنی ارغوانی گشتن و بعد
هزاران دست تنها را فشردن
تو یعنی مثل شبنم عاشقانه
گلوی یاس ها را تازه کردن
تو یعنی حجم رویای گلی را
 میان کهکشان اندازه کردن
تو یعنی پونه را زیر باران
میان کهکشان اندازه کردن
تو یعنی بی ریا چون یاس بودن
و یا به شهر شبنم ها رسیدن
تو یعنی انتظار غنچه ها را
میان شهر رویا خواب کردن
تو یعنی غصه های زرد دل را
به رنگ نقره مهتاب کردن
تو یعنی در سحرگاهی طلایی
 به یک احساس تشنه آب دادن
تو یعنی نسترن های وفا را
به رسم مهربانی تاب دادن
 تو یعنی غربت یک اطلسی را
ز شوق آرزو سرشار کردن
تو یعنی با طلوع آبی مهر
صبور و شوق آرزو سرشار کردن
تو را آن قدر در دل می سرایم
که دل یعنی ترا زیبا سرودن
فدای تو شقایق احساس
 و رویای بی آغاز سرودن
 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت18:1توسط شهرزاد | |


گفتی که به احترام دل باران باش
باران شدم و به روی گل باریدم
گفتی که ببوس روی نیلوفر را
از عشق تو گونه های او بوسیدم
گفتی که ستاره شو دلی روشن کن
من همچو گل ستاره ها تابیدم
گفتی که برای باغ دل پیچک با ش
بر یاسمن نگاه تو پیچیدم
 گفتی که برای لحظه ای دریا شو
دریا شدم و ترا به ساحل دیدم
گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش
مجنون شدم و ز دوریت نالیدم
گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز
گل دادم و با ترنمت روییدم
 گفتی که بیا و از وفایت بگذر
از لهجه بی وفاییت رنجیدم
 گفتم که بهانه ات برایم کافیست
معنای لطیف عشق را فهمیدم
 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت17:59توسط شهرزاد | |


شبی از پشت یک تنهایی نمنک و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس ازیک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
 تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب سکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم که چرا رفتی
نمی دانم چرا شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
 دانم کجا تا کی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
 و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرتو تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم


 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت17:57توسط شهرزاد | |


برگرد بی تو بغض فضا وا نمی شود
یک شاخه یاس عاطفه پیدا نمی شود
در صفحه دلم تو نوشتی صبور باش
قلبم غبار دارد و معنا نمی شود
بی تو شکست و پنجره رو به آسمان
غم در حریم آبی دل جا نمی شود
دریای تو پناه نگاه شکسته است
هر دل که مثل قلب تو دریا نمی شود
می خواستم بچینم از آن سوی دل گلی
اما بدون تو که گلی وا نمیشود
دردیست انتظار که درمان آن تویی
این درد تلخ بی تو مداوا نمی شود
زیباترین گلی که پسندیده ام تویی
گل مثل چشمهای تو زیبا نمی شود
بی تو شکسته شد غزل آشناییم
این رسم مهربانی دنیا نمی شود
گفتی صبور باش و به اینده بنگر
پروانه که صبور و شکیبا نمی شود
شبنم گل نگاه مرا بار شسته است
دل در کنار یاد تو تنها نمی شود
گلدان یاس بی تو شکست و غریب شد
گلدان بدون عشق شکوفا نمی شود
باران کویر روح مرا می برد به اوج
اما دلم بدون تو شیدا نمی شود
رفتی و بی تو نام شکفتن غریب شد
دیگر طلوع مهر هویدا نمی شود
 رویای من همیشه به یاد تو سبز بود
رفتی و حرفی از غم رویا نمی شود
رفتی و دل میان گلستان غریب ماند
دیگر بهار محو تماشا نمی شود
یک قاصدک کنار من آمد کمی نشست
گفتم که صبح این شب یلدا نمی شود
دل های منتظر همه تقدیم چشم تو
امروز بی حضور تو فردا نمی شود


 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت17:48توسط شهرزاد | |


آفتاب است و، بيابان چه فراخ!

نيست در آن نه گياه و نه درخت.

غير آواي غرابان، ديگر

بسته هر بانگي از اين وادي رخت.



در پس پرده اي از گرد و غبار

نقطه اي لرزد از دور سياه:

چشم اگر پيش رود، مي بيند

آدمي هست كه مي پويد راه.



تنش از خستگي افتاده ز كار.

بر سرو رويش بنشسته غبار.

شده از تشنگي اش خشك گلو.

پاي عريانش مجروح ز خار.



هر قدم پيش رود، پاي افق

چشم او بيند دريايي آب.

اندكي راه چو مي پيمايد

مي كند فكر كه مي بيند خواب.

                               فرستنده: علی

                                                 مرسی از تو:شهلا

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت16:38توسط شهرزاد | |


+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت21:13توسط شهرزاد | |


+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت21:9توسط شهرزاد | |


بخواب ای دختر آرام مهتاب
ببین گلهای میخک خسته هستند
تمام اشک هایم تا بخوابی
میان مخمل چشم شکستند
بخواب ای پونه باغ شکفتن
گل اندوه امشب زرد زردست
هوا را زرد کرده عطر پاییز
فضای پک ایوان سرد سردست
بخواب ای غنچه بی تاب احساس
فضای شهر شب بو ها طلایی ست
 بهار سبز عاشقها خزانست
خزان بی قراران بی وفایی ست
 بخواب ای مرغ نا آرام دریا
گل آرامشم تنهای تنهاست
 اگر امشب ز بی تابی نخوابی
دلم تا صبح در چنگال غم هاست
بخواب ای شبنم نیلوفر دل
دو چشمان تو رنگ موج دریاست
میان کوچه های زندگانی
گل شادی فقط در باغ رویاست
بخواب ای هدیه ناز سپیده
که دنیا یک گذرگاه عجیب است
همیشه نغمه مرغان عاشق
پر از یک حس نمنک و غریب است
بخواب ای برگ تبدار شقایق
بدان عاشق همیشه ارغوانی ست
 همین حالا کنار بستری سرد
دلی در آرزوی مهربانی ست
بخواب ای لذت سرشار پرواز
فضای قلب شب بو ها بهاری است
پرستو هم نمی ماند به بک شهر
همیشه هجرتش از بی قراری است
بخواب ای بوته ناز گل سرخ
تمام شاخه ها از غم خمیدند
تمام کودکان در خواب نوشین
به اوج آرزوهاشان رسیدند
بخواب ای یادگار شهر رویا
که اشکم گونه ها را سرخ و تر کرد
شبی مثل همین شب توی پایزز
دلم به غربت یاسی سفر کرد
بخواب ای راز سبز آرزویم
علاج درد پیچک ها رهایی ست
اگر دیدی گلی می لرزد از اشک
بدان اندوهش از رنج جدایی است
بخواب ای آشنا با خلوت شب
دلم در آرزویش تنگ تنگ است
نمی دانی که او وقتی بیاید
بلور اشکهایم چه قشنگ است
بخواب ای آفتاب بی غروبم
 شب تنهایی دل ها درازست
دعایت می کنم هر شب همین وقت
که درهای دعا تا صبح بازست
 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت21:0توسط شهرزاد | |


صداقت یعنی از مرز افقها
به قصد دیدن رویت گذشتن
میان کوچه های سبز احساس
به دنبال قدمه های تو گشتن
نجابت یعنی از باغ نگاهت
به رسم عاطفه یک پونه چیدن
میان سایه روشن های احساس
 ترا از پشت یک اینه دیدن
دو چشمت سرزمین آرزوها
نگاهت داستان آشمنایی ست
امان از آن زمان که قلب عاشق
گرفتار خزان یک جدایی ست
تو در آن سوی مر مرها ی احساس
و من در جستجوی یک بهانه
که شاید روزی از فصل سکفتن
 به تو گویم کلامی عاشقانه
کنار سایبان دیدگانت
همیشه آرزوها ارغوانیست
بدان تا صبح پر نور شکفتن
بیاد دیده تو آسمانی ست
طلوع پک دیدار تو یعنی
برای لحظه ای چون یاس بودن
زمستان غریبی را شکستن
و چون ایینه با احساس بودن
برای شهر بی باران دل ها
تو یعنی لحظه ی باران گرفتن
تو یعنی در دل پژمردگی ها
بیاد یک فرشته جان گرفتن
در آن آغاز بی پایان رویش
که از باغ افق گل چیده بودی
از آن لحظه که احساس دلم را
به امواج نگاهت دیده بودی
چه زیبا شبنمی از آرزو را
بروی لادن روحم نشاند ی
دلت مرز عبور از آسمان بود
و من را به دل این مرز خواند ی
و اینک من کنار دیدگانت
وفا را مثل گل ها می شناسم
 اگر چشمان قلبم را ببندند
ترت تنهای تنها می شناسم
همیشه ساحل دلهای عاشق
بیاد چشم دریا بی قرار است
تو تا آن لحظه ای که می درخشی
تمام سرزمین دل بهار ست
 سحر وقتی که می خواهد بیاید
ترا باید از آن بالا ببیند
و باید از گلستان نگاهت
فقط یک شاخه نیلوفر بچیند
 سحر قدر ترا می داند و بس
تو یعنی زیر باران تازه گشتن
و یا به احترام یک شقایق
ز مرز آسمان ها هم گذشتن
تواضع یعنی از روی متانت
برای دیدنت دیوانه بودن
و تو یعنی دل صد نسترن را
ز شهر سرخ تنهایی ربودن
دلت تفسیر خوبی های ابی ست
و قلبت قصه ایثار شبنم
نگاهت آسمان آبی و صاف
که می شوید ز چشم عنچه ها غم
نگاهت تا افق بی کینه و پک
و چشمان تو دو ماه نجیب است
فضای گرم دستان تو ای عشق
پناه نسترن های غریب است
تو یعنی یک نگاه مهربان را
 میان یاسها قسمت نمودن
و شاید تو سر آغاز نگاهی
نخستین واژه باغ سرودن
تو یعنی مرهم زخم پرستو
تو یعنی راز درمان شکستن
 تو یعنی تا سحر در انتظار
عبور قاصدی زیبا نشستن
تو یعنی نرگس باغ تجسم
تو یعنی یک جهان بالا تر از نور
تو یعنی یک فرشته مثل مهتاب
 که با لبخند می اید از آن دور
سپردم به تو دریای دلم را
تو ای افسانه ایثار خورشید
دلم از روی عشقی آسمانی
وجودش را به چشمان تو بخشید
 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت20:50توسط شهرزاد | |


تو مثل خواب نسیمی به رنگ اشک شقایق
تو مثل شبنم عشقی به روی پونه عاشق
تو مثل دست سپیده پر از تولد نوری
تو مثل نم باران لطیف و پک و صبوری
تو مثل مرهم یاسی برای قلب شکسته
تو مثل سایبان امیدی برای یک دل خسته
تو مثل غنچه لطیفی به رنگ حسرت شبنم
تو مثل خنده یاسی و مثل غربت یک غم
تو مثل جذبه عشقی در انتظار رسیدن
در امتداد نوازش گلی ز عاطفه چیدن
تو مثل نغمه موجی غریب و آبی و ساده
شبیه شاخه گلی که افق به چلچله داده
تو مثل چکه مهری ز سقف سبز صداقت
تو مثل گریه شعری بروی صفحه غربت
تو مثل لذت رویا تو مثل شوق نگاهی
هزار مرتبه خورشید و صد افق پر ماهی
تو مثل لطف بهاری پر از شکوفه خواندن
تمام هستی من شد میان شعر تو ماندن
تو مثل هر چه که هستی مرا به نام صدا کن
برای این دل سرگشته وقت صبح دعا کن
 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت20:49توسط شهرزاد | |


شعر یعنی با افق یک دل شدن
یا لباسی از شقایق دختن
شعر یعنی با وجود خستگی
بر سر پروانه دل سوختن
شعر یعنی سری از اسرار عشق
شعر یعنی یک ستاره داشتن
شعر یعنی یک نگاه خسته را
از کویر گونه ای برداشتن
شعر یعنی داستانی نا تمام
شعر یعنی جاده ای بی انتها
شعر یعنی گفتن از احساس موج
در کنار حسرت پروانه ها
شعر یعنی آه سرخ لاله ها
شعر یعنی حرف پنهان در نگاه
شعر یعنی ترجمان یک نفس
عمق سایه روشن دشت پگاه
شعر یعنی یک زلال بی دریغ
شعر یعنی راز قلب یک صدف
شعر یعنی درد دلهای نسیم
حرفی از تنهایی سبز علف
شعر یعنی تاب خوردن روی موج
در کنار برکه ساحل ساختن
شعر یعنی هدیه اس از آسمان
بهر یاسی بی نوا انداختن
شعر یعنی فصلی از سال نگاه
شعر یعنی عاشقانه زیستن
شعر یعنی پولکی از عشق را
روی دامان کویری ریختن
شعر یعنی حس یک پرواز محض
در میان آسمان پیدا شدن
شعر یعنی در حصار زندگی
غرث در گلواژه رویا شدن
شعر یعنی قصه یک آرزو
شعر یعنی ابتدای یک غروب
شعر یعنی تکه ای از آسمان
شعر یعنی وصف یک انسان خوب
شعر یعنی قلعه ای از جنس عشق
کم کنم از واژه و حرف و سخن
شعر یعنی حرف قلبی سرخ و پک
نه عبوری ساده چون اشعار من
 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت20:48توسط شهرزاد | |


بیا برای پرستو ز مهر دانه بپاشیم
بیا پناه کبوتر طیبی چلچله باشیم
بیا که درد عطش را ز چشم غنچه بشوییم
برای موج پریشان ز عشق قصه بگوییم
بیا که دعوت گل را به باغ دل بپذیریم
بیا ز هجرت مرغان خسته در س بگیریم
بیا ز دفتر پروانه شعر شمع بخوانیم
بیا به خاطر گل ها همیشه تاتزه بمانیم
بیا که کشتی دل را به موج مهر سپاریم
بروی دفتر دل ها رز امید بکاریم
بیا زلال بمانیم مثل برکه و باران
و حرمتی بگذاریم به صداقت یاران
بیا حوالی یک گل ز عشق خانه بسازیم
برای غربت گنجشک آشیانه بسازیم
بیا سپیده که آمد صدا کنیم خدا را
و تا افق برسانیم دست سبز دعا را
 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت20:47توسط شهرزاد | |


امشب تمام خویش را از غصه پرپر میکنم
گلدان زرد یاد را با تو معطر میکنم
 تو رفته ای و رفتنت یک اتفاق ساده نیست
ناچار این پرواز را این بار باور میکنم
یک عهد بستم با خودم وقتی بیایی پیش من
یه احترام رجعتت من ناز کمتر می کنم
یک شب اگر گفتی برو دیگر ز دستت خسته ام
آن شب برای خلوتت یک فکر دیگر میکنم
صحن نگاهت را به روی اشتیاقم باز کن
من هم ضریح عشق را غرق کبوتر میکنم
شعریست باغ چشم تو غرق سکوت و آرزو
یک روز من این شعر را تا آخر از بر میکنم
گر چه شکستی عهد را مثل غرور ترد من
اما چنان دیوانه ام که با غمت سر میکنم
زیبا خدا پشت و پناه چشمهای عاشقت
با اشک و تکرار و دعا راه تو را تر میکنم
 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت15:42توسط شهرزاد | |


+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت13:17توسط شهرزاد | |


و حدس می زنم شبی مرا جواب میکنی
و قصر کوچک دل مرا خراب میکنی
سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای
ولی برای رفتنت عجب شتاب میکنی
من از کنار پنجره تو را نگاه میکنم
و تو به نامدیگری مرا خطاب می کنی
چه ساده در ازای یک نگاه پک و ماندنی
 هزار مرتبه مرا ز خجلت آب میکنی
به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام
تو کمتر از غریبه ای مرا حساب میکنی
 و کاش گفته بودی از همان نگاه اولت
که بعد من دوباره دوست انتخاب می کنی
 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت13:9توسط شهرزاد | |


زندگی پر از سواله می دونم
رسیدن به تو خیاله می دونم
تو میگی یه روزی مال من میشی
اما موندت محاله می دونم
تو میگی شبا دعامون می کنی
چشمه چات زلاله می دونم
توی آسمون سرنوشت ما
ماه کاملمهلاله می دونم
تو میگی پرنده شیم بریم هوا
غصه ما دو تا باله می دونم
چشم من پر از غم نبودنت
دل تو پر از ملاله می دونم
طاقتم دیگه داره تموم میشه
صبر تو رو به زواله می دونم
آره می ری و نمی پرسی که این
 دل عاشق در چه حاله می دونم                    مریم حیدرزاده
 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت13:6توسط شهرزاد | |


+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت11:58توسط شهرزاد | |


+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت11:57توسط شهرزاد | |


واسه من گریه نکن
با من اگه زخم تمام خنجرهاست
با من اگر درد تمامی دنیاست
عشق کوچک من ای ماهی خسته
قلبم اگه قلبی به وسعت دریاست
واسه پرپر زدنم گریه نکن
واسه ویرون شدنم گریه نکن
واسه من گریه نکن
سهم عاشق
گم شدن تو شعر یه آوازه
مرگ عاشق
سفری به شکل یه پروازه
قصه ی بودن من
حدیث برگی در باد
طعم تنهایی من
به تلخی یه فریاد
اگه با من غربت
همه غمزده هاست
اگه هر شکستنم
یه شکست بی صداست
واسه پرپر زدنم گریه نکن
واسه ویرون شدنم گریه نکن
واسه من گریه نکن
اگه با من تنت رو تو قاب سنگی دیدی
بعد من شعر منو به اینه ها یاد می دی
اگه با من سکوت یه تک درخت تنهاست
بعد من خاطره هام ترانه ی عاشق هاست
رفتنم مرثیه ی قدیمی رفتن نیست
رفتنم موندنمه ، حکایت مردن نیست
واسه من گریه نکن

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت11:49توسط شهرزاد | |


عشق یعنی با تو خواندن از جنون ،

عشق یعنی سوختنها از درون

عشق یعنی سوختن تا ساختن ،

عشق یعنی عقل و دین را باختن

عشق یعنی دل تراشیدن ز گل ،

عشق یعنی گم شدن در باغ دل

عشق یعنی تو ملامت کن مرا،

عشق یعنی می ستایم من تو را

عشق یعنی در پی تو در به در ،

عشق یعنی یک بیابان درد سر

عشق یعنی با تو آغاز سفر ،

عشق یعنی قلبی آماج خطر

عشق یعنی تو بران از خود مرا ،

عشق یعنی باز می خوانم تو را

عشق یعنی بگذری از آبرو ،

عشق یعنی کلبه های آرزو

عشق یعنی ....................*

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت11:33توسط شهرزاد | |


 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت22:42توسط شهرزاد | |


+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت17:21توسط شهرزاد | |


۴ مدل خط چشم  که توضیحات  قبلا کفته شده دوستانی که در این مورد باز با مشکل  مواجه هستند

فقط به تمرین بیشتری نیاز دارند...........

منتظر کامنت شما دوستان  هستم........

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت17:19توسط شهرزاد | |


وقتی نگاهت عشق را تصویر میکرد       آئینه را در قلب من تکثیر میکرد

در چشمهایم خوانده بودی راز دل را      این را نگاهم بهر تو تحریر میکرد

وقتی که میخندید چشمانم به رویت     حال و هوای شعر من تغییر میکرد

حتی طلسم غصه و غم را چه ساده     اعجاز چشمان تو بی تاثیر میکرد

هر بار که میرفتی غمت پای دلم را      در کوچه ی دلواپسی زنجیر میکرد

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت17:11توسط شهرزاد | |


سحر جان تولدت رو تبریک میگم.........

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت17:3توسط شهرزاد | |


+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت23:27توسط شهرزاد | |


 یک قاشق غذاخوری را زیر اب سرد گرفته و انرابرای ۶۰ ثانیه روی پف کردگی چشم قرار دهید

کرمهای روی پوف کردهگی استفاده کنید که دارای نشاسته و روغن

 جگر کوسه باشند متخصصین پوست سالهاست بر این عقیده هستند که این مواد ورم پوست یا قسمت چشم را از بین میبرد.

- راه دیگر حلقه حلقه کردن خیار و روی چشمها بصور

ت کمپرس گذاشتن است

 

- چای سیاه کیسه ای را در اب سرد خیس نموده و برا ۱۰ دقیقه روی چشمها بگذارید و به ارامی از سمت داخل به بیرون چشمها فشار ارامی بدهید.

 

- از خوردن هر چیزی که دارای نمک باشد خوداری ک

نید چرا که باعث نگهداری مایعات اضافی جمع شده در ناحیه چشمها خواهد شد.

- در موقع خواب سر را بالا تر از بدن نگهدارید که باعث اضافه جمع شدن بیشتر مایعات زیر چشم نشود.

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت22:56توسط شهرزاد | |


خانم ها جهت داشتن شكمي صاف اين مقاله را بخوانند ..

غذاهايي که شکم شما را آب مي کنند
*قطع مصرف هله هوله
دکـتر ''لزلي بونسي'' از دانشگاه پترزبورگ، بخش پزشکي اظــهار مي دارد: ''بسياري از آبنبات ها و اسنک ها شامل گـليسـيرين و شــکر بالايي هسـتند. در معده به طور کامل هضم نمي شوند و اين امر سبب مي شود که شکم شما نفخ کند.''
*بدويد (در حدود 2 کيلومتر)
دکتر ''ديانا تيلور'' از دانشگاه کاليفرنيا، ايالت سنفرانسيسکو، بخش حفظ سلامتي معتقد است که: ''ورزش هاي سنگين، فشار و تنش فراواني را بر روي بدن شما وارد مي آورند و همين امر موجب مي شود که عضلات براي مدت زمان طولاني نرم و سست باقي بمانند. اما نرمش ملايم و متعادل (مثل يوگا و پياده روي) به آب شدن چربي ها سرعت مي دهد و مشکل شما را در مدت زمان کمتري حل مي کند.''
*در مصرف نمک و ادويه زياده روي نکنيد
مصرف بيش از حد ادويه جات و نمک ها باعث مي شود که شکم شما نفخ کند. يک چهارم فنجان سس کچاپ سه برابر مقدار سديمي که بدن شما در طول روز نياز دارد، را فراهم مي سازد. يک قاشق سوپخوري سس سويا جايگزين مناسبي براي آن خواهد بود.
*پتاسيم مصرف کنيد
اين ماده طبيعي ادرار آور بوده و اثر نفخ آور نمک را از بين مي برد. مي توانيد آنرا در گوجه فرنگي، موز، ماهي قزل آلا، بادام و گيلاس پيدا کنيد.
*H2Oبيشتري مصرف کنيد
نوشيدن آب به ميزان لازم، باعث مي شود تا آبي که در بدن شما به دليل وجود نمک جمع شده به آساني خارج شود و نفخ شکمتان از بين برود.
4 حرکت شکم که معجزه مي کند!
1-دراز نشست استاندارد..... 2-دوچرخه.....3- دراز نشست عمودي ... 4- ورزش پهلوها
6 تصور غلط که باعث افتادگي شکم مي شود
1- براي سفت شدن شکم يايد حرکات مربوط به آن را هر روز انجام دهيد
دليل: عضلات شکم نياز به استراحت و بهبودي دارند. در طول زمان استراحت است که ماهيچه ساخته مي شود. ''کتي کيلر'' مربي و نويسنده کتاب '' تمرين هاي کتي براي هنر پيشگان'' اظهار مي دارد که: ''انجام تمرين هاي شکمي براي 3 تا 5 روز در هفته موجب مي شود شما عضلات سفت، و شکم صافي پيدا کنيد.''
2- تمرين کامل شکم نيم ساعت طول مي کشد
دليل: کيلر معتقد است. ''اگر نيم ساعت طول بکشد تا شما احساس کنيد عضلات شکمتان در تحرک هستند، پس احتمالا حرکات را اشتباه انجام مي دهيد. ...نحوه انجام دادن حرکات را مجددا بازبيني نماييد و بر روي مدت زمان تمرکز نکنيد. هميشه کيفيت مهم تر از کميت است.
3- دراز نشست خيلي آرام، عضلات را محکم تر مي کند
دليل: آنقدر که روند معمولي دراز نشست شما را لاغز مي کند، آرام انجام دادن آن به آب شدن چربي ها کمک نمي کند. در حقيقت کندي در انجام حرکات اصلا سودمند نيست. تمرينات بايد به شما در هر حالتي کمک کنند: چه بخواهيد وارد ورزش کيک بوکس شويد چه بخواهيد يک چمدان را از روي زمين بلند کنيد. در هر دو حالت ذکر شده شما کارهاي خود را که در حالت اسلو موشن(slow motion) که انجام نميدهيد.
4- بهترين زمان براي انجام حرکات شکمي، آخر تمرين ها مي باشد
دليل: ''گيلبرت ويلت'' محقق، فيزيوتراپيست و استاد دانشگاه نبراکسا، دانشکده علوم پزشکي مي گويد: ''هيچ فرقي نمي کند شما چه زمان ورزش هاي شکمي را انجام دهيد، فقط درست انجام دادن و ثبات در تمرينات است که بايد مورد توجه قرار گيرد.'' بنابراين بهترين زمان وقتي است که احساس کنيد مي خواهيد تمرينات را انجام دهيد. اما اگر مي خواهيد در ابتداي تمرينات حرکات مربوط به شکم را انجام دهيد، اول بايد خودتان را حسابي گرم کنيد. هنگاميکه خون در گردش باشد، مي توان به آساني از بروز بسياري از آسيب ديدگي ها جلوگيري کرد.
5- با انجام حرکات پايليت (Pilates ) نمي توانيد شکم خود را 6 تكه کنيد
دليل: ''کيمبرلي ليون'' يک مربي خصوصي در لوس آنجلس معتقد است که: ''اين حرکات بيشترين تاثير را بر روي شکم شما مي گذارند و اگر آنها را به همراه يک رژيم غذايي سالم انجام دهيد، به طور حتم مي توانيد لايه هاي مورد نظر خود را بر روي شکم به وجود آوريد. شکل شکم، قد و بلندي نيم تنه بالايي شما، جزء اموري هستند که به ژن هايتان ارتباط پيدا مي کند.''
6- بدون وزنه و دستگاه نمي توانيد شکم خود را آب کنيد
دليل: شما به هيچ وجه به وزنه نيازي نداريد، البته بسياري از ورزشکاران براي اينکه توانايي و قدرت خود را افزايش دهند از وزنه استفاده مي کنند. ليون مي گويد: ''بسياري از دستگاهها و وزنه ها براي استفاده خانم ها طراحي نشده اند، اگر شما به طور مناسب در دستگاه قرار نگيريد، ممکن است فشار به قسمت هاي که نبايد، وارد شود. او براي ما يک نصيحت ديگر هم دارد: به زمين بچسبيد که هم موثر است هم ارزان و آنرا در هر جايي به راحتي مي توانيد پيدا کنيد.
نتيجه بيشتر در زمان کمتر
''ليو جردن''، مربي تناسب اندام در مجموعه ورزشي اکينوکس در شهر نيويورک رازها را براي ما فاش مي کند:
حرکات را کمي آرام تر انجام دهيد: با چهار شماره بالا بياييد و با 4 شماره به حالت اول باز گرديد.
5 تا 10 ثانيه در دشوارترين حالت دراز نشست باقي بمانيد.
حرکات خود را کم کم انجام دهيد: اين کار باعث مي شود تا عضلات شکم از ساير ماهيچه ها جدا شده و تاثير تمرينات مستقيما بر روي شکم وارد شود.
شکم خود را صاف کنيد
انجام اين حرکت به شما کمک مي کند تا شکمتان را لاغر تر کنيد. در حالي که صورتتان در مقابل زمين قرار دارد، بر روي شکم دراز بکشيد. وزنتان را بر روي کمر و شکم بدهيد و سعي کنيد دست ها و پاها را از روي زمين بلند کنيد. براي چند ثانيه در اين وضعيت باقي بمانيد. سپس به موقعيت اوليه باز گرديد و يک مرتبه ديگر اين حرکت را تکرار کنيد

 

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت22:26توسط شهرزاد | |


photo_044در جزيره اي زيبا تمام حواس , زندگي ميکردند, شادي , غم , غرور , عشق و ... روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت.همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. وقتي جزيره به زير آب رفت ,عشق از ثروت که قايقي با شکوه داشت کمک خواست و گفت: آيا ميتونم با تو همسفر شوم؟ ثروت گفت: نه من مقدار زيادي طلا و نقره دارم و جايي براي تو ندارم. عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکاني امن بود کمک خواست. غرور گفت: نه! چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا  کثيف خواهي کرد. غم در نزديکي عشق بود.پس عشق به او گفت: اجازه بده که با تو بيايم. غم با صداي حزن آلود گفت: آه من خيلي ناراحتم ,و احتياج دارم تنها باشم! عشق سراغ شادي رفت و او را صدا زد,اما او آنقدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را نشنيد. آب هر لحظه بالاتر ميامد وعشق ديگر نااميد شد, که ناگهان صدايي سالخورده گفت من تو را خواهم برد. عشق از خوشحالي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع سوار قايق شد. وقتي به خشکي رسيدند پيرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که چقدر پيرمرد به گردنش حق دارد. عشق نزد علم رفت و گفت آن پيرمرد کي بود که جان مرا نجات داد؟ علم پاسخ داد زمان. عشق با تعجب پرسيد چرا زمان به من کمک کرد؟!! علم لبخندي خردمندانه زد و گفت:
« زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است! »

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت16:29توسط شهرزاد | |


photo_028

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت16:21توسط شهرزاد | |


photo_01

photo_010

photo_011

photo_012

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت16:19توسط شهرزاد | |


image_061

image_070

 

image_09image_078

 

image_076

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت16:14توسط شهرزاد | |


image_01image_027

image_028image_036

 

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت16:8توسط شهرزاد | |


+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت16:2توسط شهرزاد | |


+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت15:45توسط شهرزاد | |



 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 با تشکر از شبکه ارایش                     

                

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت15:43توسط شهرزاد | |


+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت13:4توسط شهرزاد | |


 زندگي زيباست

زشتي هاي ان تدبير ماست

در مسيرش هر چه نا زيباست تفسير ماست

 

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت13:1توسط شهرزاد | |


 
 
اي سر آغازهمه خوبي ها مينويسم از تو تو که سر سبز ترين منظره ايي تو که سر شارترين عاطفه ايي
 
برترين  خواهش و احساس نياز وبدان تا به ابد دوستت ميدارم دوستت ميدارم از زمين تا بخدا از همين
 
نقطه ي خاکي تا عرش
 
 
 
                     فرستنده:امین
                                                مرسی از همه مطالبت:شهلا

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت12:39توسط شهرزاد | |


ديروز را سوزانديم براي امروز... امروزمان را گذرانديم براي فردا و فردايمان ديروزي ديگر !!! اين است بازي پوچ ما انسانها

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت12:27توسط شهرزاد | |


دوست داشتن کسي که سزاوار دوستي نيست، اسراف در محبت است. اگر ميخواهي هميشه آرام باشي، دلگيريهايت را روي ماسه و شاديهاي خود را بر روي سنگ مرمر بنويس. اگر کسي را دوست داري که تو را دوست ندارد، سعي نکن از او متنفر شوي، بلکه سعي کن او را فراموش کني...

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت12:23توسط شهرزاد | |


دل من برايت تنگ است اين جمله امروز چقدر خالي ست ! روزي اين جمله تمام حال مرا بازگو مي كرد...

تنهاييم را با تو قسمت مي کنم . سهم کمي نيست ! گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي نيست

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت12:6توسط شهرزاد | |


در مسير پيچاپيچ زندگي سرانجام روزي فرا مي رسد كه دوستان ما را ترك مي كنند و خويشان و بستگان نيز ما را فراموش مي كنند اما در اين ميان كسي هست كه پيوسته با ماست هرگز ما را ترك نمي كند تحت هيچ شرايطي ما را از خاطر نمي برد و همواره به ما عشق مي ورزد آن وجود پرمهر و پيوسته حامي خداست پس لحظه اي نگاه خود را از وقايع ناخوشايند زندگي كه همواره در تغيير است برگيريد و آن را به سوي خدا بگردانيد...چه قدر قشنگ است امتحان کن...

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت11:56توسط شهرزاد | |


كاش مي شد
مي زدودي زنگ دل
مي نهادي سر به روي شانه ام

دردهاي خفته را بيدار مي كرديم
شانه هامان سمبل عشق و وفاداري
از تو بودن
با تو بودن مي شدند

اشك هامان مثل باران بهار
بر كوير قلب هامان مي نشست
از زمين باير دلهاي ما
عطر سحر انگيز گلهاي بهاري مي دميد

بعد از آن ديگر تويي معنا نداشت
از من وما هيچ جز يك ما نبود
ما به اعلا ما به فردا مي رسيد
تا خدا بالاي بالا مي رسيد
كاش ميشد
مي زدودي زنگ دل
كاش مي شد

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت11:50توسط شهرزاد | |


خطا گفتم، خطا گفتم
تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟
ترا در پي بهاري هست ـ
اميد برگ و باري هست
همين فردا ـ
رخت را مادر ابر بهاري گرم ميشويد ـ
نسيم باد نوروزي ـ
تنت را در حرير ياس مي پيچد ـ
بهارين آفتاب ناز فروردين ـ
بر اندامت لباس برگ ميپوشد ـ
هنرور زرگر ارديبهشت از نو ـ
بر انگشت درختانت نگين غنچه ميكارد ـ
و پروانه، مي شبنم ز جام لاله مينوشد ـ
دوباره گل بهر سو ميزند لبخند ـ
و دست باغبان گلبوته ها را ميدهد پيوند
در اين هنگامه ها ابري بشوق اين زناشودي ـ
به بزم گل، تگرگ ريز، جاي نقل ميپاشد ـ
و ابري سكه باران به بزم باغ ميريزد
درختان جشن مي گيرند
ز رنگارنگ گلها ميشود بزمت چراغاني
وزين شادي لبان غنچه ها در خنده ميآيد
بهاري پشت سر داري ـ
تو را دل شادمان بايد

 

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت11:43توسط شهرزاد | |


تو را گر آفتاب بخت نوروزي
لباس برگ ميپوشد
مرا هرگز اميد آفتابي نيست
دلم سرد است و در جان التهابي نيست
تو را گر شادمانه ميكند باران فروردين ـ
مرا باران بغير از ديده تر نيست
تو را گر مادر ابر بهاري هست ـ

مرا نقشي ز مادر نيست .

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت11:41توسط شهرزاد | |


تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟
تو بزمت ميشود از تابش گلها چراغاني
ولي در كلبه تاريك جان من ـ
نشان از كور سوئي نيست
نسيم آرزوئي نيست
گل خوش رنگ و بوئي نيست
اگر در خاطرم ابريست ابر گريه تلخست ـ
كه گلهاي غمم را آبياري ميكن شبها
اگر بر چهره ام لبخند مي بيني
مرا لبخند انده است بر لبها
تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت11:25توسط شهرزاد | |


جدایی...........................................

                                   

غم مخور...........................................

 صدایت را کسی نخواهد شنید..................

                            هق هق تلخمو بشنو................توی کوچه های خلوت.......

. این خود عشق عزیزم ...........        نه بهانه است  نه یه عادت  .................

                                                                                  غصه هاموبه تو گفتم..................... 

   اماچی ازت شنوفتم.................. یه نفس هم نفسم باش ..........     نذار از نفس بیا فتم..........

گریه هامو تو ندیدی..................... هر چی گفتم شنیدی.....    من کدوم عهدو شکستم ...........

       که از عشق من  بریدی................

وقتی نیستی..................   لحظه هامو با خیالت میگذرونم..........................حتی تا اخر دنیا من برای

 تو می خونم.........................   

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت1:57توسط شهرزاد | |


باران شروع شده و من پشت پنجره
افسانه شکفتن يک دشت خاطره
بارش هنوز تمام نشده من عاشق شدم
هفت شقايق و هفت پرنده يک خاطره شدم
باران هنوز بارش يک ترانه است
چشم هاي خيس شاپرک خسته است
نم نم لطافت و پاکي يک لحظه يک نگاه
باران شروع شده و من پشت پنجره
افسانه شکفتن يک دشت خاطره
بارش هنوز تمام نشده من عاشق شدم
هفت شقايق و هفت پرنده يک خاطره شدم
باران هنوز بارش يک ترانه است
چشم هاي خيس شاپرک خسته است
نم نم لطافت و پاکي يک لحظه يک نگاه
برق شکفتن يک دشت شقايق است
باران شکوه پر کشيدن و رفتن است
در اوج آسمان بي ستاره آتش گرفتن است
نم نم شروع دست نوشته هاي من
روياي عاشقانه لحظه هاي خيس من
هر چه مينويسم انگار خسته است
حرفهايم گذشته از شعر ...قصه است
باران هنوز تمام نشده من شکفته ام
بر روي قطره هاي محبت نشسته ام
 

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت1:9توسط شهرزاد | |


 

اينجا من هستم ؛ سکوتي محض
سکوتي شکسته و درهم بخاطر هر روز نديدن تو
اينجا من هستم ؛ تهي از زندگي و روزمره‌گي
خالي‌تر از هميشه؛ با کلافي درهم و پيچ در پيچ

معني سکوتم را با چشمانم برايت بارها فرستاده‌ام
اينجا من هستم با آوازي که هرگز نشنيدي

من هستم و سازي مبهم
اينجا من مانده‌آم تنها در پس اندوه صداي کهنه سازم
من هستم و گلي پرپر شده از عشقي کور
من هستم و يکرنگي شکسته‌ام
اينجا در شهري دور من مانده‌ام به انتظار هر لحظه که ميايي
در شهري خاک گرفته و غروبي تنگ
که سينه‌ام را هر آن مي‌درد
اينجا من مانده‌ام و سرمايي که استخوانم را داغان کرده است
من هستم ، سيمايي شکسته‌تر از هميشه
اينجا من هستم و خيال هميشگي چشمان کبود تو

حتي كلمات هم دگر از نوشتن دردهايم عاجزند

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت0:17توسط شهرزاد | |


هر چه مي خواهي بكن با اين دل ديوانه ام _دست تو افتاده فعلا اختيار خانه ام
باورت كردم ولي آتش نشاندي بر دلم _زخم كاري ميزني انگار من بيگانه ام !
بشكن وآتش بزن اما بمان اي مهربان ! _ هر چه مي خواهد بيايد بر سر كاشانه ام
خوب مي داني ميان باد و باران و غزل _همچنان حيران و سرگردان شده پروانه ام
تا كجا بايد بيايم قاف چشمانت كجاست ؟ _كوله بار درد دارم رحم كن بر شانه ام
سايه ها ديگر براي پنجره تكراري اند _يك قدم بردار من با پنجره همخانه ام
من صبوري ميكنم شايد به رحم آيد دلت _يك سحر يادت بيايد كنج يك ويرانه ام
ميسپارم دست تو مثل هميشه خانه را _هر چه ميخواهي بكن با اين دل ديوانه ام

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت0:13توسط شهرزاد | |


سخن از بخت نگاهی نیست
که براوعایق بیرنگ بلور
راه نتواند بست
به زمانی که بلوغ نور
رنگ ها را به هماغوشی درباغ فرا می خواند .
سخن از بهت مه آلوده چشمانی ست
که پس پنجره بسته به جا می ماند .

                                       فرستنده:عاشق

                                                       مرسی از تو :شهلا

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت22:59توسط شهرزاد | |


<< ترانه ی زندگی >>

ای که ندیدی تو منو ××× تو قلب تنهای منو

ای که ندیدی شعرمو ××× شعر و ترانه ی منو

ای که نمی دی تو جواب ××× یا یک نگاه و یک سلام

ای که نمی گی تو چرا ؟ ××× چرا ، چرا ، آخه چرا ؟

بی تو می میرم می دونی ؟ ××× بي تو مي خونم مي دوني ؟

مي خونم چون تو ماهمی ××× می خونم که تا بگم

بگم ، آره فقط بگم××× دوست دارم یه عالمه

ولی که ای کاش یه روز بشه ××× یه بار هم که شده بشه

دوست داشتن و یاد بگیری ××× بگی آره تو هم می خوای

می خوای که با من بمونی ××× می خوای که با من بخونی

ترانه ی زندگی رو ××× عشق و وفا محبتو

عشق و وفا محبتو

عشق و وفا محبتو

سروده :مصطفی کاوه
                                          فرستنده:مصطفی کاوه

                                                     مرسی از تو:شهلا

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت22:56توسط شهرزاد | |


 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت16:10توسط شهرزاد | |


قلبت را خالي نگه دار . اگر هم روزي خواستي کسي را در قلبت جاي دهي سعي کن که فقط يک نفر

باشد به او بگو که تو را بيشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم ... زيرا که به خدا اعتقاددارم و به تو نياز

دارم

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت15:58توسط شهرزاد | |


برگي از دفتر شعرم: بازي روزگار را نمي فهمم! من تو را دوست مي دارم. تو ديگري را..... ديگري مرا..... و

 همه ما تنهاييم

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت15:54توسط شهرزاد | |


هروقت دنبال ستاره خواستی و دنبال ستاره میگشتی و به اسمان نگاه کردی ستاره کم نور رو بخواه !

چون ستاره پر نوره که روشنه خیلیها نگاش میکنن ! به همون کمه قانع باش ! تا همیشه مال تو باشه

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت15:52توسط شهرزاد | |