تبليغاتX
ارایشی عاشقانه

ارایشی عاشقانه

مطالب اموزشی و ارایشی

تو زندگي لحظه هايي هست که احساس مي کني دلت واسه يکي تنگ شده
اونقدر که دلت مي خواد اونارو از روياهات بگيري و واقعا بغلشون کني
وقتي که در شادي بسته ميشه، يه در ديگه باز ميشه
ولي اغلب اوقات ما اينقدر به در بسته نگاه مي کنيم که اون دري رو نمي بينيم که واسمون باز شده
دنبال ظواهر نرو، اونا مي تونند گولت بزنند
دنبال ثروت نرو، چون براحتي از کفت ميره
دنبال کسي برو که خنده رو رو لبت ميشونه
چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه که يک شب تاريک روشن به نظر برسه
اوني رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند بزنه
خوابي رو ببين که آرزوشو داري
اونجايي برو که دلت مي خواد بري
اوني باش که دلت مي خواد باشي
چون تو فقط يه بار زندگي مي کني
و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي که دلت مي خواد انجام بدي داري
بذار اونقدر شادي داشته باشي که زندگيتو شيرين کنه
اونقدر تجربه که قويت کنه
اونقدر غم که انسان نگهت داره
و اونقدر اميد که شادت کنه
شادترين مردم لزوما بهترين چيزا رو ندارن
اونا فقط از چيزايي که سر راهشون مياد بهترين استفاده رو مي کنن
روشنترين آينده ها هميشه بر پايه يه گذشته فراموش شده بنا ميشه
تو نميتوني تو زندگي پيشرفت کني مگه اينکه اجازه بدي خطاها و رنجهاي روحي گذشتت از ذهنت بره

وقتي به دنيا اومدي، گريه مي کردي
و هر کسي که اطرافت بود مي خنديد
يه جوري زندگي کن که آخرش
تو کسي باشي که ميخندي و هر کسي که اطرافته گريه
کنه

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت18:19توسط شهرزاد | |


چه دنیای رو به زوای ... یکی خیلی بلند باید سرتو بلند کنی یکی خیلی پایین حتی زیر زمین ، نگاه زیر پات کن اهسته مواظب باش . خیلی ها این بین ناظر به بالا و پایین بیشتر در فکر بالا رفتن مهم نیست جطوری ؟ زمان راه میره پایینی ها زمان را هل میدن برو برو خسته شده اون بالایی نه نه ... زمان رو میخواد زندونی کنه تا به اوج تر برسه مهم نیست چطوری ؟ وسطی تکون نخورده شاید تلاش برای بالا حداقل وسوسه ان جون بکن جون بکن ولی محال بیهوده تلاش . پاییینی در حسرت وسطی اه ه ه ای کاش . وسطی در حسرت بالیی اه ه ه  یعنی میشه ؟  بالایی چی ؟ در حسرت چی ؟ تا کجا بالا بودن ؟ در حسرت نابودی پایینی ؟ چه پلید چه ناپاک . کو اون اندیشه برتر اهورایی ؟ هست هست پایینی قبول داره خوب نگاش کن امید داره به جاودانگیی دنیای دیگرهمه چیز معکوس این امید نا امیدان از بالایی هاست هر چه بالا تر پایین تر هر چه پایین تر بالا تر . شاید بالایی فراموش کرده ؟ یک تلنگر نیست مست را هوشیار کن ؟  این دنیا زیبا و همیشگی است  انتظار انتظار ...باید خورشید خموش

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت17:53توسط شهرزاد | |


 

 
اگر
بگویم ملکه مادر مالک الرقاب کاخ سعد آباد بود و حتی پسرش محمد رضا هم از او حساب میبرد به هیچ رو غلو نکرده ام. واقعیت این بود که خود من همیشه سعی میکردم با او روبه رو نشوم زیرا پیش بینی برخورد او ناممکن بود. زهرا مشهدی از زمانی که رضاشاه یک قزاق ساده بود ندیمه تاج الملوک بود و هم سن و سال او بود. رابطه آنها از دو خواهر بسیار صمیمانه تر بود. این دو دختر نوجوان یعنی سکینه و خدیجه شیرازی را احترام الملوک در سال 1340 به تهران آورد و درکاخ برای امور پذیرانی و نظافت و اتاق داری کاخ ملکه مادر تربیت کرد. شبها در کاخ ملکه مادر بساط شب نشینی و ساز و ضرب برقرار بود.
من گاهی اوقات به حال و روز ملکه مادر و سر زندگی و نشاط او غبطه میخوردم. غم و غصه برای این زنبیمعنا بود و به پیری هم اعتقادی نداشت. هر شب یک عده نوازنده از رادیو ایران به کاخ او میآمدند. دراین اواخر عاشق حرکات ظریف و زنانه فریدون فرخزاد و رقص و آواز او شده بود. در همین برنامه های شبانه این دو دختر هم که صدای گرم و دلنشینی داشتند گاهی اوقات به تشویق احترام الملوک اشعاری را میخواندند و میرقصیدند. یکی از نوازندگان و آهنگسازان بنام آن روز رادیو که صدای این دو خواهر را شنید از ملکه مادر تقاضا کرد اجازه دهد آنها را برای تست صدا ببرد. ملکه قبول کرد و دخترانی که برای اتاق داری و خدمت در کاخ تربیت شده بودند خیلی زود به معروف ترین خوانندگان زن در ایران مبدل گردیدند و اسم هایده و مهستی را برای خود برگزیدند. خیلی به ملکه مادر علاقه داشتند و پس از آن که خوانندگانی معروف شدند مرتب به قصر میآمدند و ملکه

 را میبوسیدند. هايده فراگيری موسيقی و آوازخوانی را نزد استاد علی تجويدی آغاز کرد

 

گويی نام می تواند تعيين کننده کيفيت صدای او بشود! هايده از سال 1345 فراگيری موسيقی و آوازخوانی را نزد موسيقيدان معروف علی تجويدی آغاز کرد. تجويدی در ميان آهنگسازان ايرانی، معروف شده است به کاشف صداهای ناب! البته صدا ها را کشف کرده، پرورش داده، معرفی کرده، ولی چند صباحی نگذشته که آن ها را از دست داده است. يا خودشان به راه ديگر، غالبا راه کاباره، رفته اند و يا رنود آنها را از او به غنيمت گرفته اند. هايده به گمان از آخرين کشفيات درخشان تجويدی باشد. شانسی که هايده آورده، اين بوده که تجويدی آهنگ تازه ای را در مخالف سه گاه و در پيوند با شعری برانگيزاننده از رهی معيری آماده اجرا داشته است. اين ترانه با زير و بالاهايی که دارد، معرف دقيقی برای صدای گسترده و پر توان هايده شده و صدای هايده نيز متقابلا ترانه تجويدی - معيری را تاثير بيشتر بخشيده است.
متن اين ترانه که آزاده نام دارد، آخرين کار موسيقائی رهی معيری است که در تب بيماری آن را سروده و کمتر در يک سال پس از آن، در آبان ماه سال 1347 درگذشت. ترانه آزاده با صدای هايده، آهنگ از علی تجويدی با شعر رهی معيری.
هايده، سر انجام، در سال 1368 در شهر سانفرانسيسکو، به سکته قلبی درگذشت. تجويدی خود در يک گفتگوی راديويی در شرح ساخت و پرداخت آزاده گفته است که رهی پس از آن که نيمی از ترانه را ساخنه، بيمار شده و بر اساس حالاتی که به خاطر آن کسالت در وجودش بوده، بقيه را با سوز و حال بيشتری تمام کرده است.
ترانه نشان می دهد که رهی، در بستر مرگ به تنها چيزی که برايش باقی مانده بود، می نازيده است به آزادگی:
يارب چو من افتاده ای کو؟ / افتاده آزاده ای کو؟/
تا رفته از جانم برون، سودای هستی/ آزاده ام، آزاده از غوغای هستی/
گلبانگ مستی آفرين/ هم چون رهی سر دادهام من/
مرغ شباهنگم ولی/ در دام غم افتاده ام من/
خندان لب و خونين مگير/ مانند جام بادهام/ آزاده ام من!...

استاد تجويدی در گفتگويی گفت: آزاده را هيچ خواننده ديگری نمی توانست چون هايده با چنين وسعت صدايی بخواند ... هايده با خواندن اين ترانه و چند ترانه ديگر که من به او دادم، توانست تحولی در ترانه خوانی و آواز خوانی ايجاد کند و تاثيرات تازه ای در موسيقی سنتی به وجود بياورد...

 
راه ديگر
زنده یاد هایدههايده، اگر چه در سال های پيش از انقلاب همچنان روی صحنه ماند ولی بيشترين زمان و توان خود را در خدمت بازار قرار داد که بيشتر به سود و زيان می انديشد تا به ارزش ها. تجويدی که زمانی به شکوه گفته بود که هر صدائی را که کشف می کند و می پروراند، بعدها بهره اش را به کاباره می برد. در عين حال گناه اين انحراف را پيش از آن که بر گردن خواننده ها بگذارد، از چشم جامعه می بيند: جامعه بود که اين ها را به سوی کاباره می کشانيد... من در شوراهای موسيقی می گفتم که حقوق اين ها را زياد کنيد تا احتياج به رفتن به کاباره نداشته باشند... ولی نکردند اين کار را... حقوق بسيار کمی مثلا 500 تومان به خواننده می دادند، در حالی که همين خواننده وقتی به کاباره می رفت شبی ده هزار تومان می گرفت... گناهی نداشتند... زندگی غير از اين را اجازه نمی داد...
صدای هايده و برخی از ترانه های غميادانه او در سال های غربت، تسکينی در خور برای مهاجران و تبعيديان دلشکسته بوده است. هايده، پس از آزاده، چند ترانه ديگر نيز از تجويدی خواند و بعد سر و کارش به کاباره افتاد، از او جدا شد و به موسيقی به اصطلاح مردمی، نزديکتر شد. محمد حيدری، جهانبخش پارزکی، صادق نوجوکی و انوشيروان روحانی آهنگسازان ديگری بودند که صدای رسای هايده را در اجرای ترانه های خود به کار گرفتند. همان قدر که اين ها در راه مردمی شدن به هايده ياری رسانيدند، او نيز با صدای پر جاذبه خود سبب سکه شدن کار آن ها شد!
 
مهاجرت به شهر فرشتگان (لس آنجلس)

پس از انقلاب کار را ديگر يکسره کرد. مهاجران مخاطب موسيقی آن قدر خسته و شکسته بودند که ديگر به ارزش ها نمی انديشند و تنها تفريح و سرگرمی می خواستند. سرمايه نيز در جايی به کار می افتاد که مخاطب انبوه داشته باشد. بر بستری چنين تنيده از تفريح و تجارت موسيقی معروف به لس آنجلسی به دنيا آمد و بيشتر خوانندگان مهاجر از جمله هايده را نيز به خدمت خود درآورد.
اين حرف، بدان معنا نيست که در ترانه های غربتی هايده هيچ گوشه با ارزش دلنوازی وجود ندارد. در وهله اول بايد به جنس صدای ناب و کمياب او انديشيد که در همه بازمانده هايش يکسان مانده است، در اين دنيای بی صدائی و بد صدائی خود، نفس ارزش است!
هايده در اين هشت نه سالی که در مهاجرت به سر برد، دست کم توانست بخواند. اگر در ايران مانده بود سرنوشتی بهتر از پريسا و هنگامه اخوان پيدا نمی کرد که هنوز که هنوز است نمی توانند، آزادانه - و برای همگان - بخوانند، با آن که به دامنشان، پيرايه ابتذال نبسته اند! صدای هايده و برخی از ترانه های غميادانه او در سال های غربت، تسکينی در خور برای مهاجران و تبعيديان دلشکسته بوده است. هايده، سر انجام، در سال 1368 در شهر سانفرانسيسکو، به سکته قلبی درگذشت و در گورستان وست وود لس آنجلس به خاک سپرده شد.

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت17:52توسط شهرزاد | |


مادرپیرو پریشان احوال           عمراو بود فزون از پنجاه      

زن بی شوهرو از حاصل عمر          یک پسر داشت شرورو خوخواه

روزو شب در پی اوباشی خویش       بیخبر از شرف و عزت و جاه

دیده بود او به برمادر پیر                یک گره بسته زرگاه بگاه

شبی آمد که ستاند آن زر                 بکند صرف عملهای تباه

مادر از دادن زرکرد ا با                  گفت روروکه گناه است گناه

این ذخیره است مراای فرزند            بهر دامادیت انشاءالله

حمله اورد پسر تا گیرد                   ان گره بسته زر خواه نخواه

مادر از جور پسر شیون کرد           بوداز چاره چو دستش کوتاه 

پسر افشرد گلوی مادر                  سخت چندانکه رخش گشت سیاه

نیمه جان پیکر مادر بگرفت            برسردوش و بیفتاد براه

بردر چاه عمیقی افکند                  کز جنایت نشود کس آگاه

شد سرازیر پس از واقعه او            تا نماید به ته چاه نگاه

از ته چاه به گوشش آمد                ناله زار و حزینی نا گاه

آخرین گفته مادر این بود آه ! فرزندم نیفتی در چاه

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت17:48توسط شهرزاد | |


 
 
 
 

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت17:36توسط شهرزاد | |


 

دیگه فرصتی نمونده
 نازنین !‌ نازت رو کم کن
دارم از صدا میفتم
کمکم کن ! کمکم کن
یک ترانه پا به پا باش
این صدای آخرینه
بی تو رو به انقراضم
حرف آخرم همینه
نبض معیوب حضورت من رو آخر از پا انداخت
بازی عشقت رو آخر دل ناباور من باخت
وه چه بی حنجره ام من
تشنه ی یه جرعه آواز
مثل یه مرغ مهاجر
وقتی تن میده به پرواز
بی تو بی بهانه ام موندم
واسه پرواز دوباره
مرد غمگین سکوتم
حرف تازه یی نداره
نبض معیوب حضورت ‚ من و آخر از پا انداخت
بازی عشقت رو آخر ‚ دل ناباور من باخت
 
مثل آسمون عجيبي شبي آبي ، شبي قرمز **** ولي هر رنگي كه باشي منو دوسم نداري هرگز**** دلمودادم به دستت براي يادگاري **** قابلي نداره بردار ميدونم دوسم نداري ****

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت17:35توسط شهرزاد | |


براي همه شما از خداوند بهترينها رو آرزو دارم
 
يادم آمد كه بايد بروم
گر چه هركس كه مرا مي بيند با بغض و گريه راه را بر من  مي بندد
بايد امشب در تاريكي و سكوت چمدانم را جمع كنم
امشب برف مي بارد و هوا سرد است
من خودم را خوب مي پوشانم
و چمدانم را از چيزهاي گرم پر خواهم گرد چون هوا امشب خيلي سرد است
اما دل من گرم تر از هر شب  و استوارم بر تصميمم
و به تمام خاطراتم قفل خواهم زد
چون نمي خواهم آنها را با خود ببرم
چمدان پراست از دلي عاشق و حرفهاي گرم و يك عالمه آرزوهاي قشنگ
پس براي خاطراتم جايي نيست
آنها را پيش تو به امانت مي گذارم
تا اگر روزي كه محال است برگردم... آنها را پس گيرم
بايد امشب بروم به ناكجا
..................... 
يادم آمد كه امشب بايد بروم
به دياري ديگر
به حياطي ديگر
تا دل از اين خاطراتم بركنم
تا نفس تازه كنم
و ببويم خاطرات با تو بودن را
شايد در دياري ديگر يا حياطي ديگر من تو را يافت كنم
در پي ات همه جا را گشتم
شايد بتوانم  تا تو را بار دگر من ملاقات كنم
چهره ات رنگ بهار است نفست باد صبا
من كجا باز توانم كه تو را يافت كنم

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت17:33توسط شهرزاد | |


 

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت1:21توسط شهرزاد | |


 
 کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم
و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم
درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد
ومن دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه ی پر جوش خویش اما
کسی حال من تنها نمی پرسد
و من چون تک درخت زرد پاییزم
که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او
و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت15:30توسط شهرزاد | |


دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
در اینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز
چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز
او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند
این گیسوی افشان به چه کار ایدم امشب
کو پنجه او تا که در آن خانه گزیند
او نیست که بوید چو در آغوش من افتد
دیوانه صفت عطر دلآویز تنم را
ای اینه مردم من از حسرت و افسوس
اونیست که بر سینه فشارد بدنم را
من خیره به اینه و او گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را
بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش
ای زن چه بگویم که شکستی دل ما را

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت14:54توسط شهرزاد | |


بهترين باش.......
اگر نمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي ، بوته اي در دامنه اي باش.
                                          ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه روييده.
اگر نمي تواني درخت باشي ، بوته باش،
 اگر نمي تواني بوته باشي ، علف كوچكي باش و
                                         چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن
اگر نمي تواني نهنگ باشي ، فقط يك ماهي كوچك باش
                                          ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه
در اين دنيا براي همه كاري هست
كارهاي بزرگ
              كارهاي كمي كوچك
                               و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست.
اگر نمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش
اگر نمي تواني خورشيد باشي ، ستاره باش
                                                 با بردن و باختن ، اندازه ات
نمي گيرند
                                                 هر آنچه كه هستي، بهترين باش
                                                                                                         (داگلاس مالوچ) 

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت14:52توسط شهرزاد | |


عشق ناتمام ميگويد: من تو را دوست دارم چون به تو نياز دارم  .
عشق تمام ميگويد: من به تو نياز دارم چون تو را دوست دارم  .
درحساب عشق يک +يک مساوی است با همه چيز و دومنهای يک برابرهيچ  .
عشق چيزی جزيافتن خويش در ديگران و شادکامی در شناخت نيست  .
عشق همانند پروانه ايست که اگر سفت بگيری له ميشودو اگر سست بگيری ميگريزد .
عشق چون ميوه است. ممکن است خوب به نظرآيد اما تا وقتی که نرسيده آن را گاز نزن  .
عشق چون ساعت شنی است . با خالی شدن مغز، قلب پر ميشود .
عشق غلبه خيال بر خرد است  .
مرد به کرات عشق ميورزد ، اما کم . ولی زن به ندرت ،اما بسيار  .
مردها همواره ميخواهنداولين عشق يک زن باشند و زنها دوست دارن آخرين عشق يه مرد باشند .
تنها پاداش عشق ، تجربه عاشقی است  .
با عشق وشکيبائی چيزی ناممکن نيست  .
عشق، قانون نمی شناسد ودوست داشتن  ، اوج احترام به مجموعه ای از قوانين عاطفی است .
عشق ، معيارها را بهم می ريزد و دوست داشتن برپايه ی معيارها بنا ميشود .
عشق ،ويران کردن خويشتن است  و دوست داشتن ساختنی عظيم .
عشق فوران می کند چون آتشفشان و سرازير ميشود چون آبشاری عظيم و دوست داشتن جاری ميشود چون رودخانه ای بر بستری با شيب نرم  .
عشق ناگهان  وناخواسته شعله ميکشد و دوست داشتن از شناختن وخواستن سرچشمه می گيرد .
عشق دق الباب نميکند،مودب نيست ، حرف شنو نيست ، درس خوانده نيست ، درويش نيست.

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت14:49توسط شهرزاد | |


هزار و یک شب

شونه به شونه می ولی چه دور راه من و تو
این همه دریا فاصله س بین نگاه من و تو
کنارمی اما دلت اونور فانوس شبه
من با تو مهربونم حرف تو نیش عقربه
هزار تا شب گذشته از قصه ی پر غصه ی ما
این آخرین ضیافته ! شهرزاد بی قصه بیا
عزیز من ! ببخش اگه
تلخی واژه با منه
درد رو اگه داد بزنم
دیوار صوتی میشکنه
بیا تا شام آخر رو کنار هم سحر کنیم
برای فهمیدن هم یه بار دیگه خطر کنیم
من نمی خوام که مثل من به اینه نگا کنی
من با تو باشم اما تو بازم من رو صدا کنی
دلم می خواد که حرفای من رو بخونی از چشام
وقتی که آواز می خونم ‚ دل بدی به بغض صدام
عزیز من ! ببخش اگه
تلخی واژه با منه
درد رو اگه داد بزنم
دیوار صوتی میشکنه
 
 
بر تن نمناك كوچه خش خش پايت شنيدم **** خسته و رنجور خود را زير پايت كشيدم **** اين دل پائيزيم را زير پايت نديدي؟**** آه از عشقت كشيدم جز جفا از تو نديديم****

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت14:48توسط شهرزاد | |


طاقچه ی پنجره و برف و بهانه
چشم تو چشم آسمون بی ستاره
عادت شبای بعد رفتن تو
چشم به راه تا مرگ آخرین ستاره ؛
 
پرده ی آخر یک قصه ی عشقی
مردن یه عاشق ِ، همینه ، هیچی
مثل پرواز یه پروانه ی عاشق
سوختن و شمع ِ و شعله های آتیش ؛
 
عشق تو ، آدم ِ برفی زمستون
صبح تا شب می سازم ومی ره چه آسون
کم نذاشتم توی عاشقی ، می دونی ؛
من نبودم واس ِ تو یه چیکه بارون ؛
 
همیشه می پرسم از دفترچه ی خاطره ها
چرا رفتش عشق من تو اون شبا
صدای سکوت این دفتر من
می گه تو یه قصّه ای ، ختم کلام ؛
 
تو بگو دیگه می خوای چی کار کنی
آقا جون نمی خوادش ، باید دیگه تموم کنی
آسمون مگه همین یک ستارس
که می خوای زندگیتُ فداش کنی ؟
 
رفتنش برای تو شاید شده یه فاجعه
دل تو شکسته و دوا و درمون نداره ،
امّا عشق تو دل اون نا آشناس
 تو باشی یا نباشی فرقی واس ِ اون نداره ...
 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت14:46توسط شهرزاد | |


باران نيمه شب چقدر دوست داشتني است انگار هر كه بيدار باشد صداي پاي قطره ها  را روي قلب  خود ميشنود گاهي از خود  مي پرسم چرا روز يكباره در اوج شادي و درخشندگي ها فرو ميرود و تولد شب  براي چيست؟بعد مي انديشم اگر شب نبود از روزهاي خالي از شور زيستن  به كجا بايد  پناه  ميبرديم؟مگر نه اين است  كه بعضي  شبها  وقتي  كه  همه فانوسها و مهتابي  وقلبها  خوابيده اند احساس ميكنيم كسي زمين را در دستهايش گرفته است  و تكان ميدهد؟مگر نه اين است كه همه كوچك و بزرگو زشت و زيبا درون شب گم مي شويم و در شب كلمات از همه وقت بي تاب ترند و رساتر؟

ايا كسي براي بدرقه صداي ما كاسه اي اب خواهد  پاشيد؟ايا يك بار ديگر ميتوانم خورشيد را ببويم و سفره صبحانه را روي فرش  سالخورده بچينم؟ هميشه از خودم ميپرسم نام من در كجا به خاك سپرده خواهد شد؟خوب است نام مرا پاي درخت نارون در حاشيه خياباني كه شهيدان از ان عبور كرده اند به خاك بسپارند.اين براي كسي كه حتي استخوانهايش براي لاله ها اواز خوانده اند  ارزوي موهمي نيست.اتاقم در شب غوطه ور است پيشاني ام را روي سجاده  ميگذارم و از خاك فاصله  ميگيرم....

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت14:40توسط شهرزاد | |


بيوگرافي آنجلينا جولي

نام كامل:ANGELINA JOLIE VOIGHT
تاريخ تولد: 4 جون 1975.
محل تولد: لس انجلس آمريكا.
شغل: بازيگر و مدل.
قد: 170 سانتي متر.
وزن: 58 كيلو گرم.
علت شهرت: ايفاي نقش در فيلم  GIA  در سال 1998.
نام پدر:JON VOIGHT---شغل: بازيگر اسبق.
نام مادر:MARCHELINE BERTRAND---شغل: بازيگر اسبق.
* در سال 1976 از يكديگر طلاق گرفته اند.
نام برادر:JAMES HAVEN VOIGHT---شغل: كارگردان.
شوهران:
1- JONNY LEE MILLER---شغل: بازيگر--تاريخ ازدواج: 1996 ----تاريخ طلاق: 1999.

2-
BILLY BOB THORNTON----شغل: بازيـگر، كارگردان و
فيلم نامه نويس-- ازدواج: 1999 ----طلاق: 2002.
 
روابط ديگر:
* TIMOTHY HUTTON---شغل: بازيگر--- بين سالهاي 1998 تا 1999.
تحصيلات: از سن 11 سالگي در كلاسهاي آموزش تئاتر ثبت نام كرد. دوران متوسطه را در دبيرستان بورلي هيلز به اتمام رسانيد. در دانشگاه نيويورك نيز راه يافت اما خيلي زود از آنجا انصراف داد.
فرزندان:
1-پسر:MADDOX JOLIE----اهل كامـبوديـا مي بـاشد كه
تـوسـط آنـــجلينا در سال 2002 به فرزند خواندگي پذيرفته
شد.
 
2- دخـتـر: ZAHARA MARLEY JOLIE----- اهــل اتـيـوپـــي
مي بـاشــد كــه والدينش بر اثر بيماري ايدز جان باختند و
انجلينا وي را نيز در سال 2005 به فرزند خواندگي پذيرفت.
 
جوايز دريافتي: بهترين بازيگر، بهترين بازيگر پشتيبان از
سوي ACADEMY AWARD و GOLDEN GLOBE.


فيلمهايي كه در آنها نقش آفريني كرده است: 
 
Lookin' to Get Out (1982)
Cyborg 2 (1993)
Angela & Viril (1993)
Alice & Viril (1993)
Without Evidence (1995)

Hackers (1995)
Mojave Moon (1996)
Love Is All There Is (1996)
Foxfire (1996)
Playing God (1997)
Gia (1998)
Hell's Kitchen (1998)
Playing by Heart (1998)
Pushing Tin (1998)
The Bone Collector (1999)
Girl, Interrupted (1999)
Gone in Sixty Seconds (2000)
Lara Croft: Tomb Raider (2001)
Original Sin (2000)
Life or Something Like It (2002)
Trading Women (2003)
Lara Croft Tomb Raider: The Cradle of Life (2003)

Beyond Borders (2003)
Taking Lives (2004)
Shark Tale (2004) (voice)
Sky Captain and the World of Tomorrow (2004)
The Fever (2004)
Alexander (2000)
Mr. and Mrs. Smith (2005)
The Good Shepherd (2006) (comming soon)
مطالبي در رابطه با انجلينا جولي:
1- آنـجـلينا جـولي در كـودكـي آرزو داشتـه مـديـر مراسم
تدفين گردد.
2- وي بـا پـدرش مـيــانه خوبي ندارد به همين منظور نام
خانوادگي خود را حذف كرده است.
3- او در لندن و نيويورك بــعـنوان مدل مشغول بكار است.
 
4-آنجلينا جولي چپ دست ميباشد.
5- خالكوبيهاي متعدد بدنش از مشخصات بارز وي بشمار
مي رود.
6- آنجلينا جولي از سال 2001 تاكنون به عنوان سفيرويژه سازمان ملل در حوزه پناهندگان مشغول به فعاليت ميباشد. وي همچنين گهگاهي به كشورهاي جهان سوم و فقير مسافرت ميكند.
                                                                                                           شاد باشيد و موفق
 


+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت14:38توسط شهرزاد | |


 
سال 3000 میلادی دنیا چه جوری میشه به نظرتون؟
اینجوری :
 
 
 
 
 
 
 
 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت22:42توسط شهرزاد | |


Ice Capades - Mini Skirt w/ Glittered WaistlineGidget - Bermuda Shorts w/ Matching BeltDaylight Troopah - Light Denim Hot Pants w/ Button Tab Belt LoopsIce Capades - Mini Skirt w/ Glittered WaistlineMambo - Stretch Flares w/ Rhinestone DesignCrystal Lite - Mini w/ R-stone Des.Colander - Denim Pant w/ Oval Cut RevealCrystal Lite - Mini w/ R-stone Des.

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت14:4توسط شهرزاد | |


Intrigue - Drpd-neck Dress w/ Met. Acnt.Nightfall - S-strap Even. Dress w/ R-stone RingsNightfall - S-strap Even. Dress w/ R-stone RingsNightfall - S-strap Even. Dress w/ R-stone Rings

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت12:39توسط شهرزاد | |


Liz - Wedges w/ Cherry AccentsLiz - Wedges w/ Cherry AccentsLorenzo - Multi-design Platform Wedges w/ Wraparound TiesEdna - Sling-back Stilettos w/ Crossover VampLustrious - Mirrored Vamp HeelHeadliner - Studded Wraparound WedgesBabushka - Wedge Snow BootCarmax - Met. Multi-banded S-backs

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت12:33توسط شهرزاد | |


Amor - Polka Dot Pattern Halter Dress Amor - Polka Dot Pattern Halter Dress Blitzen - Mini Sparkle Empire Dress w/ Hanky HemEmpress - Long Hltr Dress w/ Drpd HemEmpress - Long Hltr Dress w/ Drpd HemEmpress Tube - Long Tube Dress w/ Drpd HemFirst Date - Deep-V Hltr Dress w/ Embroid.Enchantress - Eveng. Dress w/ Cut-Out Back Empress Tube - Long Tube Dress w/ Drpd HemDollar - Mini Tube DressEmpress - Long Hltr Dress w/ Drpd HemCassidy - Shirt Dress w/ Tie Belt

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت12:28توسط شهرزاد | |


Prue-3 - Knee Boot w/ Wraparound StrapsSpiderwebs - Knee-Boots w/ Geometric DesignAidoo - Crackled Finish Knee Hi Stiletto Boot Leticia - Boot w/Ornate Golden DesignSapporo - Rounded-Toe Croc WedgeGolan - Snake-print Boot w/ Fur TrimLatina - Metallic Cowboy BootRefuel-63 - Sequined Mid-calf Boot

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت12:22توسط شهرزاد | |


Barona - Mock Croc Stltto Pump Barona - Mock Croc Stltto Pump Charleen - Wedge w/ Braided VampClaudette - Platform Slides w/ Sequined VampCanna - Espadrille Wedge w/ Woven VampCheck Me Out - Playboy Pump w/ Bunny Vamp

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت12:15توسط شهرزاد | |


Samba - Glittered Banded Stretch FlaresSamba - Glittered Banded Stretch FlaresSamba - Glittered Banded Stretch FlaresAriel - Split Front Halter w/ Sheer Flutter HemMeadow - Denim Flares w/ Embroidered Flowers

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت12:10توسط شهرزاد | |


Ava - Serpent Flat SandalsCamille - Studded Sling-backs

Chao - Crssovr Dbl. Buckle Stiletto

Cherry - Engraved Stltto Slides


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت11:46توسط شهرزاد | |


Free image hosting FreeShare.us
 
 
Free image
 hosting FreeShare.us
 
Free image hosting
 FreeShare.us
 
Free image hosting FreeShare.us

ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت11:38توسط شهرزاد | |


Free image hosting FreeShare.us
 
 
Free image hosting FreeShare.us

ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت11:33توسط شهرزاد | |


 

 
 
 

ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت18:34توسط شهرزاد | |



ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت18:15توسط شهرزاد | |


من یه گله داشتم از بازدید کننده های عزیز

شما که قبول زحمت میکنید واز این  وبلاگ  دیدن می کنید  خوشحال میشم اگر  من رو از نظراتتون اگاه

 کنید فکر نکنم خواسته زیادی باشه..............متشکر و ممنون.................

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت15:45توسط شهرزاد | |


 


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت15:37توسط شهرزاد | |


ر : مرگ رنگ

رنگي كنار شب
بي حرف مرده است.
مرغي سياه آمده از راههاي دور
مي خواند از بلندي بام شب شكست.
سرمست فتح آمده از راه
اين مرغ غم پرست.

در اين شكست رنگ
از هم گسسته رشته هر آهنگ.
تنها صداي مرغك بي باك
گوش سكوت ساده مي آرايد
با گوشوار پژواك.

مرغ سياه آمده از راههاي دور
بنشسته روي بام بلند شب شكست
چون سنگ ، بي تكان.
لغزانده چشم را
بر شكل هاي درهم پندارش.
خوابي شگفت مي دهد آزارش:
گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب.
در جاده هاي عطر
پاي نسيم مانده ز رفتار.
هر دم پي فريبي ، اين مرغ غم پرست
نقشي كشد به ياري منقار.

بندي گسسته است.
خوابي شكسته است.
روياي سرزمين
افسانه شكفتن گل هاي رنگ را
از ياد برده است.
بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد:
رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است.



سهراب سپهری

+نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت18:11توسط شهرزاد | |


نام شعر : مرغ معما

دير زمانی است روی شاخه اين بيد
مرغی بنشسته كو به رنگ معماست
نيست هم آهنگ او صدايی، رنگی
چون من در اين ديار، تنها، تنهاست
گرچه درونش هميشه پر زهياهوست،
مانده بر اين پرده ليك صورت خاموش
روزی اگر بشكند سكوت پر از حرف،
بام و در اين سرای می‌رود از هوش.
راه فرو بسته گرچه مرغ به آوا،
قالب خاموش او صدايی گوياست.
می‌گذرد لحظه‌ها به چشمش بيدار،
پيكر او ليك سايه – روشن رؤياست.
رسته ز بالا و پست بال و پر او
زندگی دور مانده: موج سرابی
سايه‌اش افسرده بر درازی ديوار
پرده ديوار و سايه: پرده خوابی
خيره نگاهش به طرح خيالی
آنچه در آن چشم‌هاست نقش هوس نيست
دارد خاموشی اش چون با من پيوند،
چشم نهانش به راه صحبت كس نيست
ره به دورن می‌برد حمايت اين مرغ:
آنچه نيايد به دل، خيال فريب است
دارد با شهرهای گمشده پيوند:
مرغ معما در اين ديار غريب است

+نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت16:18توسط شهرزاد | |


نام شعر : روشن شب

روشن است آتش درون شب
وز پس دودش
طرحي از ويرانه هاي دور.
گر به گوش آيد صدايي خشك:
استخوان مرده مي لغزد درون گور.

ديرگاهي ماند اجاقم سرد
و چراغم بي نصيب از نور.

خواب دربان را به راهي برد.
بي صدا آمد كسي از در،
در سياهي آتشي افروخت .
بي خبر اما
كه نگاهي در تماشا سوخت.

گرچه مي دانم كه چشمي راه دارد بافسون شب،
ليك مي بينم ز روزن هاي خوابي خوش:
آتشي روشن درون شب

+نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت16:16توسط شهرزاد | |


نام شعر : دود ميخيزد

دود مي خيزد ز خلوتگاه من.
كس خبر كي يابد از ويرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن.
كي به پايان مي رسد افسانه ام ؟

دست از دامان شب برداشتم
تا بياويزم به گيسوي سحر.
خويش را از ساحل افكندم در آب،
ليك از ژرفاي دريا بي خبر.

بر تن ديوارها طرح شكست.
كس دگر رنگي در اين سامان نديد.
چشم ميدوزد خيال روز و شب
از درون دل به تصوير اميد.

تا بدين منزل نهادم پاي را
از دراي كاروان بگسسته ام.
گرچه مي سوزم از اين آتش به جان ،
ليك بر اين سوختن دل بسته ام.

تيرگي پا مي كشد از بام ها :
صبح مي خندد به راه شهر من.
دود مي خيزد هنوز از خلوتم.
با درون سوخته دارم سخن.


                             سهراب سپهری

+نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت14:31توسط شهرزاد | |


نام شعر : دريا و مرد

تنها ، و روي ساحل،
مردي به راه مي گذرد.
نزديك پاي او
دريا، همه صدا.
شب، گيج در تلاطم امواج.
باد هراس پيكر
رو مي كند به ساحل و در چشم هاي مرد
نقش خاطر را پر رنگ مي كند.
انگار
هي ميزند كه :مرد! كجا مي روي ، كجا؟
و مرد مي رود به ره خويش.
و باد سرگران
هي ميزند دوباره: كجا مي روي ؟
و مرد مي رود.
و باد همچنان...

امواج ، بي امان،
از راه ميرسند
لبريز از غرور تهاجم.
موجي پر از نهيب
ره مي كشد به ساحل و مي بلعد
يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب.

دريا، همه صدا.
شب، گيج در تلاطم امواج.
باد هراس پيكر
رو مي كند به ساحل و ...


                               سهراب سپهری

+نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت14:16توسط شهرزاد | |


نام شعر : ناياب

شب ايستاده است.
خيره نگاه او
بر چهارچوب پنجره من.
سر تا به پاي پرسش، اما
انديشناك مانده و خاموش:
شايد
از هيچ سو جواب نيايد.

ديري است مانده يك جسد سرد
در خلوت كبود اتاقم.
هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است ،
گويي كه قطعه ، قطعه ديگر را
از خويش رانده است.
از ياد رفته در تن او وحدت.
بر چهرهاش كه حيرت ماسيده روي آن
سه حفره كبود كه خالي است
از تابش زمان.
بويي فساد پرور و زهر آلود
تا مرزهاي دور خيالم دويده است.
نقش زوال را
بر هرچه هست، روشن و خوانا كشيده است.
در اضطراب لحظه زنگار خورده اي
كه روزهاي رفته در آن بود ناپديد،
با ناخن اين جسد را
از هم شكافتم،
رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن
اما از آنچه در پي آن بودم
رنگي نيافتم.

شب ايستاده است.
خيره نگاه او
بر چارچوب پنجره من.
با جنبش است پيكر او گرم يك جدال .
بسته است نقش بر تن لب هايش
تصوير يك سوال.
                              سهراب سپهری

+نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت14:15توسط شهرزاد | |



نام شعر : غمي غمناك

شب سردي است ، و من افسرده.
راه دوري است ، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.

مي كنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت ،
غمي افزود مرا بر غم ها.

فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.

نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است:
هردم اين بانگ برآرم از دل :
واي ، اين شب چقدر تاريك است!

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟


مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من ، ليك، غمي غمناك است.

سهراب سپهری

+نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت14:12توسط شهرزاد | |


آفتاب است و، بيابان چه فراخ!

آفتاب است و، بيابان چه فراخ!
نيست در آن نه گياه و نه درخت.
غير آواي غرابان، ديگر
بسته هر بانگي از اين وادي رخت.

در پس پرده‌يي از گرد و غبار
نقطه‌يي لرزد از دور سياه:
چشم اگر پيش رود، مي‌بيند
آدمي هست كه مي‌پويد راه.

تنش از خستگي افتاده ز كار.
بر سر و رويش بنشسته غبار.
شده از تشنگي‌اش خشك گلو.
پاي عريانش مجروح ز خار.

هر قدم پيش رود، پاي افق
چشم او بيند دريايي آب.
اندكي راه چو مي‌پيمايد
مي‌كند فكر كه مي‌بيند خواب.

مي‌كند فكر كه مي‌بيند خواب

سهراب سپهری

+نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت14:7توسط شهرزاد | |


اين مثنوي حديث پريشاني من است

بشنو که سوگنامه ويراني من است

امشب نه اينکه شام غريبان گرفته ام

بلکه به يمن آمدنت جان گرفته ام

گفتي غزل بگو, غزلم شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد, خيال مرد

گفتم مرو که تيره شود زندگانيم

با رفتنت به خاک سيه مي نشانيم

گفتي زمين مجال رسيدن نمي دهد

بر چشم باز فرصت ديدن نمي دهد

وقتي نقاب محور يکرنگ بودن است

معيار مهرورزيمان ,سنگ بودن است

+نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت13:59توسط شهرزاد | |


نمی گم خطا نکردم من که ادعا نکردم
همه گفتن بی وفایی من که اعتنا نکردم
عازم سفر شدی تو من دلم می خواست بمونی
واسه موندن تو اما بخدا دعا نکردم
 واسه تو کلی نوشتم که یه جوری مبتلا شی
تقصیر منه که آخر تو رو مبتلا نکردم
توی کوچه ی رفاقت یه سلام جواب ندادم
تو دلم تویی اون و با کسی آشنا نکردم
می دونم دوسم نداری حتی قد یه قناری
اما عاشقم هنوزم بودن اشتباه نکردم
ما جایی قرار نذاشتیم جز تو کوچه های رویا
 این دفعه تو اومدی من به قرار وفا نکردم
زیر دین ناز چشمات یه عمریه دارم می سوزم
تا خکستری نشه دل دینمو ادا نکردم
اومدن واسه نصیحت به بهانه ی یه صحبت
عمرشون کلی تلف شد چون تو رو رها نکردم
راه آسمون که بسته س گرچه قلبامون شکسته س
تا بحال انقد خدا رو اینجوری صدا نکردم
تو من و گذشاتی رفتی خواستی من دیوونه تر شم
باورت نمی شه شاید آخه جون فدا نکردم
 نامه های عاشقونه با نشونه بی نشونه
اما از کسای دیگه س پس اونا رو وا نکردم
یادته عکست و دادی بذارم تو قاب قلبم
بعد از اون روز دیگه هرگز به کسی نگا مکردم
تو از اون روزی که رفتی نه تو رفتی که ببینی
تا قیامت هم تو رو من از خودم جدا نکردم

 

 مریم حیدرزاده

+نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت13:15توسط شهرزاد | |


برای عاشقی دیره
 ولی باز دست تقدریه
 تا دستامون نره بالا
 جایی بارون نمی گیره
دلی که دادمش دستت
 دیگه از زندگی سیره
نیومد وقتی ام اومد
فقط گفت که داره می ره
نگفتم من خداحافظ
 آخه قلبم هنوز گیره
بدون این قلب دیوونه
دیگه محتاج زنجیره
 بمون این زخم رو بدتر کن
عجیب محتاج شمشیره
 بریزم اشکام رو شاید
آخه این آخرین تیره
نگی تو اونی که رفته
وجودش غرق تقصیره
 فدای او که تو خوابم
من رو تحویل نمی گیره


 

 

+نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت13:13توسط شهرزاد | |


دلم می خواد یه چیزی رو بدونی
دیگه نه عاشقی نه مهربونی
 منم دیگه تصمیمم رو گرفتم
اصلا نمی خوام که پیشم بمونی
دیشب که داشتم فکرام و می کردم
دیدم با تو تلف شده جوونی
یه جا یه جمله ی قشنگی دیدم
عاشقو باید از خودت برونی
چه شعرایی من واسه تو نوشتم
 تو همه چیز بودی جز آسمونی
یادت میاد منتم رو کشیدی ؟
تا که فقط بهت بدم نشونی ؟
یادت می اد روی درخت نوشتی
 تا عمر داری برای من می خونی ؟
یادت میاد حتی سلام من رو
 گفتی به هیچ کس نمی رسونی
 حالا بیار عکسامو تا تموم شه
 اگر که وقت داری اگه می تونی
 نگو خجالت می کشی می دونم
تو خیلی وقته دیگه مال اونی
خوش باشی هر جا که می ری الهی
واست تلافی نکنه زمونی


مریم حیدرزاده

+نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت13:11توسط شهرزاد | |


دلی کنار پنجره نشسته زار می زند
 و خواب دیده ام شبی مرا کنار می زند
غروب ها که می شود خیال چشمهای تو
 تو را دوباره در دل شکسته جار می زند
یکی نگاه می کند یکی گناه می کند
یکی سکوت می کند یکی هوار می زند
و عشق درد مشترک میان ماست با همه
کسی که شعر گفته یا کسی که تار می زند
 درست مثل بازی گذشته های شاعری
که جای سنگ و گل به دوستش انار می زند
خدا کند به وعده اش وفا کند که گفته بود
شبی مرا به جرم عشق خویش دار می زند

 

+نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت13:8توسط شهرزاد | |


به من او گفت فردا می رود اینجا نمی ماند
 و پرسیدم دلم او گفت : نه تنها نمی ماند
به او گفتم كه چشمان تو جادو كرده این دل را
 و گفت این چشم ها كه تا ابد زیبا نمی ماند
به او گفتم دل دریایی ام قربانی چشمت
ولی او گفت این دل دائما دریا نمی ماند
به او گفتم كه كم دارم تو را رویای كمرنگم
و پاسخ داد او در عصر ما رویا نمی ماند
 به او گفتم كه هر شب بی نگاه تو شب یلداست
ولی گفت او كمی كه بگذرد یلدا نمی ماند
به او گفتم قبولم كن كه رسوایت شوم او گفت
كسی كه عشق را شرطی كند رسوا نمی ماند
و حق با اوست عاشق شو همین و هر چه باداباد
چرا كه در مسیر عاشقی اما نمی ماند
 خدایا خط بكش بر دفتر این زندگی اما
به من مهلت بده تا بشنوم آنجا نمی ماند

+نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت12:50توسط شهرزاد | |


Ta ra neh haTa ra neh ha

Ta ra neh haTa ra neh ha

 

Ta ra neh haTa ra neh ha

Ta ra neh haTa ra neh ha

Ta ra neh haTa ra neh ha

Ta ra neh ha

+نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت16:40توسط شهرزاد | |


إضغط على الصورة لمشاهدتها بالحجم العادي

 

+نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت16:15توسط شهرزاد | |


 ای علت قشنگی رویا و خواب من
تنها دلیل گل شدن اضطراب من
ای راه حل ساده ی جبران تشنگی
فواره ی نگاه قشنگ تو آب من
رفتی چه قدر ساده دل آسمان شکست
در عکس مهربان تو در کنج قاب من
باران چه قدر حرف تو را گوش می کند
می بارد آن قدر که نیایی به خواب من
گرچه نگاه عاشق تو هیچ کم نکرد
از اوج دل ندادن تو یا عذاب من
اما دل شکسته ی من باز هم نوشت
صد آفرین به چشم تو و انتخاب من

 

+نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت15:30توسط شهرزاد | |


یه نفر بازمن کنار پنجره س
یه نفر عجیب دلش شور می زنه
یکی ام با تیرای داغ نگاه
دو تا چشم رو داره از دور می زنه
یه نفر داغ دلش تازه شده
دلخوشیش یه عکس یادگاریه
یکی با غم می نویسه رو دلش
ای خدا عجب چه روزگاریه
یه نفر خیری ندیده از حالا
 پس پناه می بره به گذشتاه هاش
یکی ام شاعره تا خسته می شه
زود می ره راغ دست نوشته هاش
یه نفر خط می کشه رو آرزوش
سند عشقش رو باطل می کنه
وقف تازه موندن دل می کنه
یکی هست که خواب به چشماش نمی یاد
 شاید علتش غم خستگیه
علت بی خوابی یکی دیگه
 گم شدن تو دشت سرگشتگیه
یکی از بس که نشسته پشت در
پر غربت شده و بی حوصله س
یکی ام داره به محبوبش می گه
چه قدر بین من و تو فاصله س
یکی دائم گلدونا رو آب می ده
یکی چشم پر اشکش بهدره
 یکی داره خودش و گول می زنه
 که میاد حتما بازم تو سفره
یکی چشماش رو گذاشته روی هم
یکی زلفاش و پریشون می کنه
یکی داره توی رویاهای دور
شکل عشقش و آسون می کنه
یکی آروم با خودش حرف می زنه
دلت اومد من رو تنها بذاری ؟
دلت اومد چمدون دلم رو
 تو فرودگاه دلت جا بذاری ؟
یه نفر دستاشو برده آسمون
 از خدا چیزی تقاضا می کنه
یه نفر واسه کسی که نمی یاد
 در خونش رو داره وا می کنه

 

 

+نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت15:29توسط شهرزاد | |


نمی گم عوض شدی نه تو هنوزم مهربونی
حدسش رو من زده بودم نمی خوای پیشم بمونی
روزای اول این عشق اشتیاقت تازه تر بود
 حالا با صد التماسم واسه من شعر نمی خونی
بعضی وقتا اگه حرف و خبری جایی نباشه
نمی ری دیگه سراغ قصه های خودمونی
گفتی تنها نامه ی من تو دس همه ست عزیزم
نامتو من بفرستم حالا به کدوم نشونی
بنویسم روی پکت با یه تیکه یاد غربت
برسه به یه ستاره به یه عشق آسمونی
پشت پنجره نشستم واسه ی تو می نویسم
که شاید رد شه از اینجا ایه ی محو جنونی
یه روزی خوندم یه جایی از عزیز بی وفایی
واسه ی دوام یک عشق عاشق و باید برونی
بهترین جمله ی دنیا فکر کنم همینه زیبا
عمری دنبال تو بودم اونی که می خوام همونی
صبر و حوصله نداشتن عادت همه ست عزیزم
تو که نیستی مثل اونها تو خود رنگین کمونی
نه جواب نامت این نیس اون و بعدا می نویسم
که سلام گلدونا رو به گلاشون برسونی
گفتم این رو بنویسم که دوست دارم عزیزم
بیشتر از تو می دونم که تو اینو نمی دونی


+نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت15:28توسط شهرزاد | |


سلام ای تنها بهونه واسه ی نفس کشیدن
 هنوزم پر می کشه دل برای به تو رسیدن
 واسه ی جواب نامت می دونم که خیلی دیره
بذا به حساب غربت نکنه دلت بگیره
عزیزم بگو ببینمکه چه رنگه روزگارت
 خیلی دوست دارم تو مهتاب بشینم یه شب کنارت
سر تو مهربونی بذاری به روی شونم
 تو فقط واسم دعا کن آخه دنبال بهونم
حالم رو اگه بپرسی خوبه تعریفی نداره
چون بلاتکلیفه عاشق آخه تکلیفی نداره
نکنه ازم برنجی تشنه ام تشنه ی بارون
چه قدر از دریا ما دوریم بیگناهیم هر دو تامون
 بد جوری به هم می ریزه من و گاهی اتفاقی
تو اگه نباشی از من نمی مونه چیزی باقی
می دونی که دست من نیست بازیای سرنوشته
 رو قشنگا خط کشیده زشتا رو برام نوشته
باز که ابری شد نگاهت بغضتم واسم عزیزه
اما اشکات رو نگه دار نذار اینجوری بریزه
من هنوز چیزی نگفتم که تو طاقتت تموم شد
باقیش و بگم می بینی گریه هات کلی حروم شد
حال من خیلی عجیبه دوست دارم پیشم بشینی
من نگاهت بکنم تو تو چشام عشق رو ببینی
یادته من و تو داشتیم ساده زندگی می کردیم
 از همین چشمه ی شفاف رفع تشنگی می کردیم
یه دفه یه مهمون اومد عقلم رو یه جوری دزدید
 دل تو به روش نیاورد از همون دقیقه فهمید
اولش فکر نمی کردم که دلم رو برده باشه
یا دلم گول چشای روشنش رو خورده باشه
اما نه گذشت و دیدم دل من دیوونه تر شد
به تو گفتم و دلت از قصه ی من با خبر شد
اولش گفتم یه حسه یا یه احترام ساده
اما بعد دیدم که عشقه آخه اندازش زیاده
تو بازم طاقت آوردی مث پونه ها تو پاییز
 سرنوشت تو سفیده ماجرای من غم انگیزه
بد جوری دیوونتم من فکر نکن این اعترافه
همیشه نبودن تو کرده این دل و کلافه
می دونم فرقی نداره واست عاشق بودن من
می دونم واست یکی شد بودن و نبودن من
 می دونم دوسم نداری مث روزای گذشته
 من خودم خوندم تو چشمات یه کسی این رو نوشته
اما روح من یه دریاست پره از موج و تلاطم
 ساحلش تویی و موجاش خنجرای حرف مردم
آخ چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن
رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن
 من که آسمون نبودم اما عشق تو یه ماهه
سرزنش نکن دلم رو به خدا اون بی گناهه
تو که چشمای قشنگت خونه ی صد تا ستاره س
تو که لبخند طلاییت واسه من عمر دوباره س
بیا و مثل گذشته جز به من به همه شک کن
من بدون تو می میرم بیا و بهم کمک کن

+نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت15:28توسط شهرزاد | |


آسمون آرزومون پره از ابرای تیره
 لالایی واست بخونم تا شاید خوابت بگیره
اگه از خواب نپریدی توی خواب خدا رو دیدی
یه جوری بپرس ازش که دلامون چرا اسیره
باز که چشماتو نبستی ببینم باز که نشستی
 می دونم یه جوری هستی که دلت از همه سیره
اما بهتره بدونی طبق اصل مهربونی
دل واسه عاشق نبودن راه نداره ناگزیر
چشمای تو شده خسته بغض ارزوت شکسته
اما باز تو فکر اینی اگه من رو نپذیره
بهتره بیدار نشینی اون و توی خواب ببینی
واسه دیوونه بودن عزیزم همیشه دیره
 خوش به حال بعضی مردم که شدن تو زندگی گم
التماس سرخ سیبا پیششون چقد حقیره
نه به فکر عطر یاسن نه به فکر التماسن
خنده داره واسشون که دل ما یه جایی گیره
چی بگم شبم تموم شد ندیدم اون رو حروم شد
کاش می دونست یکی اینجا بد جوری واسش می میره
 کاش که بود یه قطره بارون واسه نامه هامون
 به دل همیشه دریات از کسی که تو کویره

 مریم حیدرزاده

+نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت15:26توسط شهرزاد | |