مرداب اتاقم كدر شده بود و من زمزمه خون را در رگهايم ميشنيدم. زندگيام در تاريكي ژرفي ميگذشت. اين تاريكي، طرح وجودم را روشن ميكرد.
در باز شد و او با فانوسش به درون وزيد. زيبايي رها شدهيي بود و من ديده به راهش بودم: روياي بيشكل زندگيام بود. عطري در چشمم زمزمه كرد. رگهايم از تپش افتاد. همه رشتههايي كه مرا به من نشان ميداد در شعله فانوسش سوخت: زمان در من نميگذشت. شور برهنهيي بودم.
او فانوسش را به فضا آويخت. مرا در روشنها ميجست. تار و پود اتاقم را پيمود و به من ره نيافت. نسيمي شعله فانوس را نوشيد.
وزشي ميگذشت و من در طرحي جا ميگرفتم، در تاريكي ژرف اتاقم پيدا ميشدم. پيدا، براي كه؟ او ديگر نبود. آيا با روح تاريك اتاق آميخت؟ عطري در گرمي رگهايم جابهجا ميشد. حس كردم با هستي گمشدهاش مرا مينگرد و من چه بيهوده مكان را ميكاوم: آني گم شده بود.
+نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت16:40توسط شهرزاد |
|
زندگی یعنی مسیری رو به آب زندگی یعنی نه بیداری نه خواب
زندگی یعنیسرای امتحان زندگی یعنی در ان عاشق بمان
زندگی یعنی کمی و کاستی زندگی یعنی دروغ و راستی
زندگی یعنی صفا ، مهر و وفا زندگییعنی ستم ، جور و جفا
زندگی یعنی سفر ، راهی دراز زندگی یعنی جهانیرمز دار
زندگی یعنی مهی در پشت ابر زندگی یعنی بلا و درد و صبر
زندگی یعنی دو روزی میهمان زندگی یعنی فریب میزبان ...
فرستنده:فرزاد
+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت16:42توسط شهرزاد |
|
درباره من
سلام دوستان به وبلاگ من خوش امدید در اینجا من سعی دارم بیشتر از مطالب اموزشی وارایشی استفاده کنم تا شاید بتوانم لبخند رضایت بر لبان شمابه ارمغان بیاورم منتظر انتقادات شما هستم شهرزاد