تبليغاتX
ارایشی عاشقانه

ارایشی عاشقانه

مطالب اموزشی و ارایشی

بگو در شبای تو چی میگذره
بی من از شبای تو کی میگذره
بی تو عمرم مثل آهنگ سکوت
توی لحظه های خالی میگذره
تو به می خونه نرو عزیز من
من تو دستای تو پیمونه میشم
با همه مستی و آشفتگیم
من برای تو یه می خونه میشم
بگو در شبای تو چی میگذره
بی من از شبای تو کی میگذره
بگو در شبای تو چی میگذره
بی من از شبای تو کی میگذره

دیگه من با تو غریبه نیستم
نفسات محرم دستای منه
میدونم که آشناتر شده ای
با هموم من که تو من داد میزنه
تو به می خونه نرو عزیز من
من برات قصه مستا رو میگم
مثل رقاصای معبدا میشم
سر عشق بت پرستا رو میگم
بگو در شبای تو چی میگذره
بی من از شبای تو کی میگذره
بگو در شبای تو چی میگذره
بی من از شبای تو کی میگذره

من همون شاخه نباتم به خدا
توی چشمام منه تن ناز و ببین
تو سکوتم که به عرفان میرسه
غزل خواجه شیراز و ببین
تو به می خونه نرو عزیز من
من برات باده میشم جام میشم
نوبت بهشتی روباییات
ساقی بزم های خیام میشم

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت17:8توسط شهرزاد | |


+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت16:27توسط شهرزاد | |


 

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت17:27توسط شهرزاد | |


 

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت0:2توسط شهرزاد | |


تو شروع آسمونی می دونستم نمی دونی
چشم تو آخر دنیاست خودت این و نمی دونی
داشتن ونداشتن تو گاهی سخته گاهی ساده
اگه راهی اگه بیراه ،منم و پای پیاده

آخ که چه ساده گم شدم تو غربت چشای تو
سکوت شیشه ی دلم شکسته با صدای تو
آخ که تموم لحظه ها اسم تو یادم می آره
گذشته ها گذشته و هیچ کی گناهی نداره

وقتی با تموم قلبم واسه زندگی می میرم
تن من می لرزه اما تو رو از خودم می گیرم
تن بی من ،من بی تو ،من از سایه فراری
می شم اون حادثه ای که ،روزی بود و روزگاری

حالا من نه توی قصه ،نه تو آرزو، نه خوابم
این یه اتفاق ساده ست چرا دنبال جوابم

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت23:18توسط شهرزاد | |


روزگاری‌ یک‌ نگه‌، گرمای‌ صد آغوش‌ داشت‌


اشک‌ عاشق‌ مزّه‌ گل‌ چشمه‌های‌ نوش‌ داشت


‌ یک‌ نوازش‌ می‌زد آتش‌ بر دل‌ هر بی‌قرار


یک‌ سخن‌، پویائی‌ یک‌ بستر گل‌ پوش‌ داشت‌


خنده‌ها بوی‌ خوش‌ عشق‌ و محبت‌ داشتند


چشمها گیرائی‌ یک‌ چشمه‌ خودجوش‌ داشت


‌ ای‌ که‌ آغوشت‌ ز سردی‌ می‌زند پهلو به‌ غم‌


یاد آن‌ روزی‌ که‌ آغوشت‌ تب‌ آغوش‌ داشت‌

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت23:9توسط شهرزاد | |


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت22:43توسط شهرزاد | |



ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت22:32توسط شهرزاد | |


بوسه یعنی وصل شیرین دو لب
بوسه یعنی خلسه در اعماق شب
بوسه یعنی مستی از مشروب عشق
بوسه یعنی آتش و گرمای تب


بوسه یعنی لذت از دلدادگی
لذت از دیوانگی لذت ز شب
بوسه یعنی حس طعم خوب عشق
سادگی طعم شیرینی به رنگ


بوسه آغازی برای ما شدن
لحظه‏ای با دلبری تنها شدن
بوسه سرفصل كتاب عاشقی
بوسه رمز وارد دلها شدن


بوسه آتش می‏زند بر جسم و جان
بوسه یعنی عشق من با من بمان
شرم در دلدادگی بی‏معنی است
بوسه بر می‏دارد این شرم از میان


طعم شیرین عسل از بوسه است
پاسخ هر بوسه‏ای یك بوسه است
بهترین هدیه پس از یك انتظار
بشنوید از من فقط یك بوسه است


بوسه را تكرار می‏باید نمود
بوسه یعنی عشق و آواز و سرود
بوسه یعنی وصل جان‏ها از دو لب
بوسه یعنی پر زدن یعنی صعود

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت13:34توسط شهرزاد | |


تو یک قصه از واژه ی ابتدائی

 

تو از آه یک ابر مرطوب و تنها

 

تو بارانی از سرزمین وفائی

 

تو یک جرعه از ژاله ی چشم یک گل

 

تو تعبیری از وسعت انتهائی

 

تو موسیقی کوچ یک دختر تنها

 

تو شعری به رنگ سحر میسرائی

 

تو از سرزمین افق ناپدیدی

 

تو بر زخم و آلام دلها شفائی

 

تو را در دل این غزل هم ندیدم

 

بگو در کدامین دل و در کجائی............

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت23:39توسط شهرزاد | |


 

 (محتوي عصاره گياه اسطوخودوس) ،تيوب 50 ميلي ليتري
(
Creme Confort Pieds Secs)

توجه به بهداشت و سلامت پاهايتان, بر زيبايي آنها مي افزايد و تأثيري دلنشين روي خود شما و اطرافيانتان خواهد گذاشت. مشاهده پاهاي زمخت, پينه بسته و خشن هيچكس را به وجد نمي آورد و طبيعي است كه خود شخص از داشتن چنين پاهايي ناراحت و خجل است. كرم كانفور پوست پاها را نرم و لطيف كرده و پينه ها را محو مي نمايد. رايحه اسطوخودوس نيز بوي ناخوشايند پاها را برطرف مي كند. هر صبح و شب كرم را به پاها ماليده و به آرامي ماساژ دهيد تا جذب پوست شود


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت22:42توسط شهرزاد | |



...بعد ها باز هم تنهايي به سراغم آمد. بارها و بارها . تنهايي تلخ بود،اما بد نبود . مثل مزهءزيتون ميماند . تلخ است،اما اگركشف شود آدم عاشق زيتون مي شود. بعدها خيلي پيش مي آمد كه دلم براي تنهايي تنگ مي شد. بعدتر فهميدم كه آدم تنها نمي شود،تنها هست،وتلخي هم مزه ايست مثل شيريني.
پشت تنهايي
دستي ست بي درخواست
طنابي پاره شد ديروز
امروز پشت تنهايي ست...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت17:2توسط شهرزاد | |


مي داني راز پرندهء کوچکِ بدبختي چيست؟ بايد چشمهايش را ببندي. تا وقتي که چشمانش کار مي کند هميشه بهانه اي براي باز کردن منقار کوچک و ظريفش پيدا مي کند و با صداي زنگدارش چشمهايت را کور و گوشهايت را کر مي کند و تمام سادگيها را برايت سنگ مي کند. خودت بهتر مي داني که لبخند زدن چقدر ساده است، بيا چشمهايش را ببنديم و منقارش را بسته نگاه داريم و اسمش را بگذاريم پرندهء کوچک خوشبختي، که در دلِ من و تو همه ء آدمهاي دنيا جا دارد.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت12:32توسط شهرزاد | |


 


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت12:26توسط شهرزاد | |


 

 

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت12:6توسط شهرزاد | |


پرندهء کوچکِ بدبختي يک قناريِ خوش خط و خال و خوشرنگ و زيباست که در يک جايی مثل يک باغ بزرگِ خوش آب و هوا زندگي مي کند. پرندهء کوچکِ بدبختي می تواند صبحها با نوازش شعاع گرم و نرم نور خورشيد از خواب بيدار شود و شبها قبل از خواب پاي قصه هاي قشنگ ماهِ سفيد بنشيند. پرندهء کوچکِ بدبختي، می تواند دوستان زيادي داشته باشد و خيلي دوست داشتني به نظر بيايد، البته قبل از اينکه منقار کوچک و ظريفش را باز کند.
هر کس که براي اولين بار پرندهء کوچکِ بدبختي را ملاقات مي کند، عاشق زيبايي اش مي شود و در خنده هاي مليح و رفتار محبت آميزش پرندهء آرزوهايش را مي بيند و از خوشوقتي و خوش اقبالي خود سرمست مي شود. در تمام دنيا هيچ کس نمي تواند هيچ ايرادي در او ببيند، البته قبل از اينکه منقارِ کوچک و ظريفش را باز کند.
پرندهء کوچکِ بدبختي، تا وقتي که منقارِ کوچک و ظريفش را باز نکرده است، به يقين کوچکترين فرقي با پرندهء کوچک خوشبختي ندارد. فقط و فقط وقتي که نوکش را باز مي کند تنها فرق اين دو پرندهء کوچک آشکار مي شود : تنها صدايي که از حنجرهء خوش تراش و کشيدهء پرندهء کوچک بدبختي بيرون مي آيد، جيغ زنگدار و سرسام آوري است که در کمتر از چند ثانيه مي تواند خنده را روي تمام لبهاي دنيا را خشک کند و تمام ابروهاي دنيا را با گرهي کور و چند لايه به هم بپيچاند؛ اگر چه جيغِ پرندهء کوچکِ بدبختي هيچ وقت بيشتر از يک لحظه طول نمي کشد، ولي خاطرهء سردي که از آن در گوشها مي ماند گاهي تا ساعتها و روزها هر لبخندي را غير ممکن مي کند.
پرندهء کوچکِ بدبختي را مي شناسي؟ حتما مي شناسي. من هم او را مي شناسم. پرندهء کوچکِ بدبختي در دلِ من و تو و بقيهء آدمهاي دنيا لانه دارد، و تخمهايش را در تمام لانه هايش - و در دلِ تو هم ـ مي گذارد، و وقتي که جوجه هايش در دلت به دنيا مي آيند گاهي صدايشان چشمهايت را کور مي کند و نه گرمي نور آفتاب را شکر مي کني و نه به زيباييِ شکوفه هاي درختِ سبزي که بي تفاوت از زير آن مي گذري فکر مي کني. تمام خوشبختيهاي دنيا را هم روبرويت بگذارند باز ايرادي در يکي از گوشه هاي بي تعداد دنيا پيدا مي کني و دهانت را باز مي کني و صداي پرندهء کوچکِ بدبختي را از تهِ دلت فرياد مي زني و تمام شاديهاي خودت و اطرافت را مي سوزاني و اخم مي کني

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت4:16توسط شهرزاد | |


عشق تعريفي ندارد. نمي‏توان ترجمه يا تفسيرش کرد، نمي‏‏شود گرفت يا بخشيدش، مبنا ندارد، واحد ندارد نمي‏‏توان اندازه‏اش گرفت. مبدا يا مقصدي ندارد. شروع و پايانش يکيست. شرط نمي‏‏پذيرد. رنگ نمي‏‏گيرد. بويي ندارد. شيرين نيست امّا دلپذير است. براق است. روان است، سيال است. نفوذ مي‏کند امّا نفوذناپذير است. گرم نيست امّا مي‏‏سوزاند. سرد نيست امّا منجمد مي‏کند. منعکس مي‏شود، عشق جريان دارد. منتقل مي‏‏شود و بيمار مي‏کند. عشق نشانه ندارد. درمان ندارد. دارو ندارد. عشق پيوسته است، اعتمادپذير است، خستگي نمي‏‏شناسد يک‏سره اميد است. تازه است. کهنه نمي‏‏شود. عشق غريبه است آمّا سريع‏‏تر از آنچه باور کني آشنا مي‏شود. گذشته و آينده‏اش نامعلوم است‏. برنده‏اي ندارد. پيروزي و شکستش يک نتيجه دارد. عشق مهمان نمي‏‏شود، ميزبان است. عشق دستور نمي‏پذيرد، فرمان مي‏‏دهد و قدرت ‏نمايي مي‏کند. هرکس همان‏طور که دوست دارد مي‏‏بيندش.
عاشق ديوانه نيست. ترّحم نمي‏انگيزد. اشتباه نمي‏کند و ضرري نمي‏زند. عاشق شيفته است. فراموش‏کار است. بخشنده است. مي‏بخشد و فراموش مي‏کند. عاشق محو مي‏‏شود. گم مي‏شود و از پيدا شدن هراس دارد. عاشق شجاع است و در عين شهامت فرار مي‏کند. عاشق از خود مي‏‏گريزد و نمي‏‏خواهد به منطق مجالي براي نمايش بدهد. عاشق بيگانه است. سنتها را مي‏‏شکند و ارزشي نمي‏‏شناسد. عاشق به زبان بيگانه‏اي سخن مي‏‏گويد و در دنياي دروني خودش زندگي مي‏کند. در ظلمت چيزهايي مي‏بيند که مردم عادي در روشنايي نمي‏‏بينند. اين‏ چنين است که طرد مي‏‏شود. عاشق منزوي مي‏‏شود. قرنطينه‏اش مي‏‏کنند تا بيماري درونش را گسترش ندهد. محصورش مي‏‏کنند تا چشم مردم به خنده‏ها و گريه‏‏هايش عادت نکند.

اين‏ها را برايت گفتم تا اگر مرا ديدي که تنها سر مي‏کنم هرچند که در ميان هزاران انسان گم شده‏ام، ديوانه خطابم کن، به من ناسزا بگو، احمق بخوانم امّا هرگز مپرس که غريبه کيست، و چرا مطرود است...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت4:13توسط شهرزاد | |


+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت21:28توسط شهرزاد | |


 

 

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت2:31توسط شهرزاد | |