تبليغاتX
ارایشی عاشقانه

ارایشی عاشقانه

مطالب اموزشی و ارایشی

روزگاری‌ یک‌ نگه‌، گرمای‌ صد آغوش‌ داشت‌        اشک‌ عاشق‌ مزّه‌ گل‌ چشمه‌های‌ نوش‌ داشت


 یک‌ نوازش‌ می‌زد آتش‌ بر دل‌ هر بی‌قرار           یک‌ سخن‌، پویائی‌ یک‌ بستر گل‌ پوش‌ داشت‌


 خنده‌ها بوی‌ خوش‌ عشق‌ و محبت‌ داشتند            چشمها گیرائی‌ یک‌ چشمه‌ خودجوش‌ داشت


 ای‌ که‌ آغوشت‌ ز سردی‌ می‌زند پهلو به‌ غم‌         یاد آن‌ روزی‌ که‌ آغوشت‌ تب‌ آغوش‌ داشت‌


 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت18:31توسط شهرزاد | |


امشب همسفر اشکم

و حرفی نیست

جز کوله بار اذوقه ای که اشکها دوستش دارند !

امشب دیگر از تلخی نبودنت

و از خاطره های به یاد ماندنی ات

و

غروب های بارانی حرفی نیست.......

اری

امشب امده ام تا رفیق اشکهایم باشم

ای اشکهای همیشه بی صدا

چرا امشب باران شده اید ؟

من که هنوز قصه هزار و یک شب را نگفته ام !!!!

امشب کبوتر دلم هوای .....امامزاده دارند !

نمی دانم........

اشکها همیشه خوبند

اما امشب گویا روزه سکوت دارند !

Image and video hosting by TinyPic

+نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت22:14توسط شهرزاد | |


کاش میتوانستم همراه تو باشم

کاش میشد با همین ترانه تا اوج صدای تو پرواز کنم

آری صدای من در فضای مجهول نوای تو نعره ای نیست

اما اوج یک صداست

مرا ببخش اگر عاشقانه هایم

در روی تو رنگ باخته است

نیاز دست هایم را درک کن

چه غریب است هر چه را به دست آورده ای

با نگاهی از دست دادن

به من ارزانی دار هر چه را که از عشق میدانی

به من ببخش آنچه را که  در پنجره ی فردای خود میبینی

با من باش نه برای به دست آوردن

برای عاشق تر شدن و دیوانه تر شدن

نمیدانم

آیا تو هم اینچنین به نداشته های خود می اندیشی؟

اسیرم در بی نهایتی که پایا نش را در تو می یابم

گر حقیرم با من باش تا دست کم به اندازه ی همین شعر قد بکشم

اگر ندارم آنچه را که تو میخواهی

نترس بیا تا با هم آن را بیابیم

همراهم باش در این فصل بی یاوری

تا هدیه کنم خنده را به آنچه تو گریه می نامی

دوستت دارم به اندازه ی تمام نداشته هایم

آیا مرا میشناسی ؟؟؟؟

   

+نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت18:9توسط شهرزاد | |


 
ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت16:53توسط شهرزاد | |



ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت20:51توسط شهرزاد | |


تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل
شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خک گلدانم
تو دریای ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و سکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یککبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می ایی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

+نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت19:33توسط شهرزاد | |


 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

+نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت21:54توسط شهرزاد | |