برگی برایت از باران گرفتم ، تا بوی لحظه ی اینجا را بدهد
بوی تازگی
بوی روییدن
بوی زندگی بدهد
همیشه اینگونه است
وقتی کنارم هستی
وقتی می بینمت
وفتی حست می کنم
نمی دانم که شاید رفتنی ، پشت در منتظر توست
و حال که رفته ای ، چقدر دلم برایت تنگ است
چفدر تو را می خواهم کنارم
و چقدر بی تو شب شده ام
خوابت را دیدم
کنارم نشسته بودی و دست در دست هم
به دور نگاه می کردیم
از دور
دستی به تو اشاره کرد
تو دستم را رها کردی و من صبح شدم
نمی دانم تعبیرش چیست؟
نمی دانم که چرا برایت نوشتم
آخر چشمانت گرقتار هستند
وقت خواندن ندارند
چه دنیای سردیست
چقدر راحت می گذرند از کنار هم آدم ها
و چه راحت فراموش می کنند
دست کمک رسان دیروز را
و چه راحت گل های خاطره را
زیر پاهایشان له می کنند
و چه راحت می گویند......خداحافظ
+نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت23:32توسط شهرزاد |
|
درباره من
سلام دوستان به وبلاگ من خوش امدید در اینجا من سعی دارم بیشتر از مطالب اموزشی وارایشی استفاده کنم تا شاید بتوانم لبخند رضایت بر لبان شمابه ارمغان بیاورم منتظر انتقادات شما هستم شهرزاد